پارت هفتاد و هشتم :


درست زیر پنجره‌ی اتاق مهرخ ایستاده بود. چسبیده به دیوار و ترسان. سعی می‌کرد به ذهنش فشار بیاورد. مهرخ در آن یکی دو دیدار کوتاهشان از اتاقش حرفی نزده بود.

اگر عزت یا اتابک سر می‌رسیدند، یقین حسابش را با کرام‌الکاتبین صاف می‌کردند. چه آبروریزی می‌شد!

حالا که تا این‌جا آمده بود، پشیمانی قلبش را چنگ می‌زد. با این ظاهر شلخته و گل‌آلود باید چه به مهرخ می‌گفت؟ بهتر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!