پارت هفتاد و هشتم :
درست زیر پنجرهی اتاق مهرخ ایستاده بود. چسبیده به دیوار و ترسان. سعی میکرد به ذهنش فشار بیاورد. مهرخ در آن یکی دو دیدار کوتاهشان از اتاقش حرفی نزده بود.
اگر عزت یا اتابک سر میرسیدند، یقین حسابش را با کرامالکاتبین صاف میکردند. چه آبروریزی میشد!
حالا که تا اینجا آمده بود، پشیمانی قلبش را چنگ میزد. با این ظاهر شلخته و گلآلود باید چه به مهرخ میگفت؟ بهتر
لطفا صبر کنید...
