پارت شصت و یک :
من توی اتاق عمویم بودم. دیگر نمیخواستم به هیچوجه میدان را برای مردهخواران خالی کنم. شاهرخ که میآمد، بار این امانت از روی دوشم برداشته میشد. خودش میدانست و میراث پدری. تنها از او یک چیز میخواستم، مرا به خاک محمدحسین برساند و یک بار دیگر، حتی اگر شده برای نوبهی آخر، به طهران و دیدار پدرم ببرد.
کنار او، روی سنگ زمین و زیر سقف آسمان زندگی میکردم.
سه روز اØ
لطفا صبر کنید...
