پارت هفتاد و سوم :
سر کوچه قدمرو میرفت و خیلی عصبانی بود!
نگاه سنگین اهالی محلهی پامنار روی صورتش سنگینی میکرد. خدا میداند که چند تا جوانک بیکار برایش چشمک و سوت زده بودند. باید این نوبه به حرف زیورالنسا گوش میداد و چادر به سرش میانداخت. با پالتو و کلاه توی این کوچهی تنگ و قدیمی حسابی انگشتنمای خلق شده بود.
حالا هم نایب زبان دراز انگار برای رسیدن هیچ عجلهای نداشت. حØ
لطفا صبر کنید...
