پارت هفتاد و سوم :

‌
سر کوچه قدم‌رو می‌رفت و خیلی عصبانی بود!

نگاه سنگین اهالی محله‌ی پامنار روی صورتش سنگینی می‌کرد. خدا می‌داند که چند تا جوانک بیکار برایش چشمک و سوت زده بودند. باید این‌ نوبه به حرف زیورالنسا گوش می‌داد و چادر به سرش می‌انداخت. با پالتو و کلاه توی این کوچه‌ی تنگ و قدیمی حسابی انگشت‌نمای خلق شده بود.

حالا هم نایب زبان دراز انگار برای رسیدن هیچ عجله‌ای نداشت. حØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️