پارت شصت و سوم :

‌
آخرین صفحه‌های دفتر، نفس اردشیر را گرفت. احساس می‌کرد کوه بزرگی روی قفسه‌ی سینه‌اش است. ورق‌ها چروک بودند. پیدا بود که قطره‌های اشک مهدخت، موقع نوشتن روی کاغذ چکیده است. جوهر، پخش شده بود و اردشیر فکر می‌کرد خودش هم در حال متلاشی شدن است.

اردشیر نمی‌دانست که چند قطره از این اشک‌ها، آب زلال چشم دوشیزه امیراختیار است وقتی که بعد از بیست سال، برای بار نخست حقیقت را درباØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️