پارت شصت و سوم :
آخرین صفحههای دفتر، نفس اردشیر را گرفت. احساس میکرد کوه بزرگی روی قفسهی سینهاش است. ورقها چروک بودند. پیدا بود که قطرههای اشک مهدخت، موقع نوشتن روی کاغذ چکیده است. جوهر، پخش شده بود و اردشیر فکر میکرد خودش هم در حال متلاشی شدن است.
اردشیر نمیدانست که چند قطره از این اشکها، آب زلال چشم دوشیزه امیراختیار است وقتی که بعد از بیست سال، برای بار نخست حقیقت را درباØ
لطفا صبر کنید...
