پارت هشتاد :
کلون مردانه را چند بار محکم کوبید.
بالاخره صدای پاهای پیری، از پشت در بزرگ عمارت به گوشش رسید. نفسش را بیرون داد و تا در باز شود، یقهی کت و پالتویش را مرتب کرد. دستی به سبیلش کشید و چشمهایش را بست. حالا در این ثانیههای کوتاه میتوانست آرزو کند که کاش دختر لباناری پشت در باشد. اما نبود!
سری به عزت، خدمتکار پیر شازده تکان داد. صدایش را از حد معمول بالاتر برد:
لطفا صبر کنید...
