لیست کلیه پارتهای رمان نرماندی : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 136
-
رمان نرماندی - پارت 1
فصل یک روی موکت رنگ و رو رفته و کثیفی که انگار روزی طوسی بود و حالا بیشتر به سیاه شباهت داشت، نشسته و به دیوار پشت سرش تکیه زده بود. حالا که چند ساعتی از آن اتفاق گذشته و مستی از سرش پریده بود، تازه داشت میفهمید چه بلایی سر خودش آورده. ذهنش کمکم به آشفته بازاری که در آن اسیر شده بود، عادت می...
بروزرسانی در : ۴۷۳ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 2
مغزش بار دیگر، ناخودآگاه شروع به نشخوار شب قبل کرد. مستی همیشه خوابآلودش میکرد. شب قبل هم زیر نوازش دستهای آرمیتا خوابش برده و با سر و صدا و همهمهای که از بیرون میآمد چشم باز کرده بود. اتاق تاریک بود اما آرمیتا را کنارش روی تخت به وضوح دید و یکه خورد. نمیدانست دقیقا چه اتفاقی افتاده اما می...
بروزرسانی در : ۴۷۳ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 3
سرش را پایین انداخته و دلش میخواست هرچه زودتر به خانه برسد. دایی ناصر با چشمهای سرخ و صورت عصبی رانندگی میکرد. فرمان را به حدی محکم میان انگشتهایش گرفته بود که بند بند آنها به سفیدی میزد. احساس کرد باید قبل از این که او از شدت حرص و عصبانیت سکته کند، حرفی بزند. اما دهان باز کردن و دایی گف...
بروزرسانی در : ۴۷۳ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 4
فصل دو دستی به شال سورمهای رنگش کشید و برای دیدن انتهای ساختمانی که مقابل آن ایستاده بود، سرش را بالا گرفت. ساختمان بلندی بود. شاید ده طبقه بیشتر داشت. نمای کرم و قهوهای مدرنش در نگاه اول به دل بهار نشست اما نتوانست چیزی از حجم اضطراب چنگ انداخته بر وجودش کم کند. برای بار صدم در طی همان دو ...
بروزرسانی در : ۴۷۳ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 5
هنوز نیمی از کیک شکلاتی خوش طعمش باقی مانده بود که همان در متفاوت باز شد و دختری از آن بیرون آمد. موهای بلند قهوهای رنگش را باز گذاشته و شال سرخابیاش را آزادانه روی آنها رها کرده بود. صدای پاشنههای بلند کفشش داخل سالن اکو میشد و خندههای بلندش در فضا پیچیده بود. وقتی کامل از اتاق خارج شد، د...
بروزرسانی در : ۴۷۳ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 6
پشت میزش نشست و درحالی که گوشی تلفن را برمیداشت، خیره به جایی حوالی گردن بهار که پوست سفیدش از کنارهی شال پیدا بود، پرسید: _ چی میل دارین بگم براتون بیارن؟ بهار پای راستش را روی پای چپ انداخت و با اعتماد به نفس بالایی جواب داد: _ ممنون، بیرون میل کردم. سهیل لحظهای با تعجب نگاهش کرد و بعد، ...
بروزرسانی در : ۴۷۳ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 7
با عجله به طرف کافهی محبوبش که محل قرار همیشگی او و ترنم بود راه افتاد. بیآرتی به حدی شلوغ بود که به زحمت دستش را به میلهی بالای سرش رساند تا با هر ترمز اتوبوس، به سمت آغوش مرد جوان مقابلش که از قضا قصد چشم برداشتن از او را هم نداشت، متمایل نشود. بوی تند عرق در فضای کوچک ماشین پیچیده بود و بها...
بروزرسانی در : ۴۷۳ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 8
باز هم خوابش به هم ریخته و اصول تربیتیاش زیر سوال رفته بود. خواب خط قرمز بهزاد بود و با بیدار کردنش از خواب، ادبش را از یاد میبرد. درست مثل همان لحظه که در کلامش، عملا بهار از «آبجی» به «مگس» تغییر ماهیت داده بود! بهار اخمی کرد و از جا بلند شد. _ بیادب! یادت نره بیدارم کنی! من با خیال راحت ...
بروزرسانی در : ۴۷۳ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 9
بچه که بود، مادرش هر روز موهای بلندش را میبافت، ربان صورتی خوشرنگی به انتهای آن میبست و در نهایت کمی دم بافته شدهی آن را پایین میکشید و با صدایی شبیه به بوسهای روی هوا، دخترکش را ناز میداد. او هم به عادت همان موقعها، انتهای ربان بستهی موهای مادرش را به طرف پایین کشید و با صدای بلندی روی ...
بروزرسانی در : ۴۷۳ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 10
بهار پشت میزش نشسته و به سرعت مشغول تایپ متن معرفی کار شرکت بود. همزمان فایل تصاویری که یکی از طراحان برایش ایمیل کرده بود را باز کرده و یکی یکی پرینت میگرفت. انگار پرینترش هم از این حجم کار خسته شده بود که بازی در آورده و چند کاغذ را هم زمان داخل میکشید. بهار هم مجبور بود برای چاپ هر تصویر، ...
بروزرسانی در : ۴۷۳ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 11
_ شنیدم به بابا صادق میگفتین معده درد دارین. قرص خوردن با معدهی خالی اصلا خوب نیست. دردتون که آروم نمیشه هیچ، بدترشم میکنه. تا من برگهها رو پرینت بگیرم بیارم، شما اینا رو بخورین. بعد هم لبخند زنان عقب گرد کرد و بدون این که جوابی از سهیل گرفته باشد، از اتاقش خارج شد. حالت چهرهی سهیل نشان نم...
بروزرسانی در : ۴۷۳ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 12
وجود این دختر خستگی کار را برایش کم میکرد و بی.حواسی.های این چنینیاش، حکم زنگ تفریح میان کار را برای سهیل پیدا کرده بود. سری تکان داد و ریر لب زمزمه کرد: _ واجب شد یه دوره ماساژ برم ببینم! کارمندام خستهن! باز هم به خنده افتاد. صدای تلفن روی میز، افکارش را قیچی کرد. گوشی را برداشت و صدای به...
بروزرسانی در : ۴۷۳ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 13
فصل سه تازه نفس راحتی از به خیر گذشتن جلسهش کشیده بود که زنگ موبایلش بلند شد و اسم باربد روی صفحه به چشمش خورد. بدون این که تکانی به خودش بدهد، خیره به صفحهی موبایل، قهوهای را که بهار برایش آورده بود مزه مزه کرد. تماس قطع شد و بلافاصله بعد از آن، دوباره اسم باربد روی صفحهی موبایل، شروع به ...
بروزرسانی در : ۴۷۳ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 14
هنوز چند دقیقهای بیشتر نگذشته بود که با بلند شدن صدای زنگ موبایلش، چشم باز کرد. پای راستش را کمی به سمت جلو کشید و گوشی را از داخل جیب شلوارش بیرون آورد. با دیدن اسم بهار روی صفحه، بدون لحظهای تعلل تماس را وصل کرد. _ جانم بهار؟ چی شده؟ صدای نگران و پر از استرس بهار، اخمهایش را در هم کشید. _...
بروزرسانی در : ۴۷۳ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 15
جملهش تمام شده، نشده، با نهایت سرعتی که میتوانست، به طرف در رفت و خودش را داخل راهرو پرت کرد. صدا خندهی بلند سهیل را بعد از بستن در به وضوح شنید و هرچه فحش بلد بود، نثار خودش کرد که بیفکر حرف میزد و سوتی دادنهایش تمامی نداشت. *** وسایلش را جمع کرده...
بروزرسانی در : ۴۷۳ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 16
روز بعد، برای خراب نشدن کیکش بیخیال مترو شد و با تاکسی خودش را به شرکت رساند. ساعت از هفت و نیم گذشته و بهار طبق معمول کمی دیرتر از بقیه رسیده بود اما شانس باهاش یار بود که سهیل چند دقیقهای بعد از او رسید و بهار فرصت کرده بود در میان غرغرها و شوخیها و خندههای همکارانش، کیکش را از جعبه بیرون ب...
بروزرسانی در : ۴۷۳ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 17
همه فهمیده بودند که این پروژه تا چه حد برای رئیسشان مهم است و با تمام قوا برای به نتیجه رسیدن آن تلاش میکردند. بهار هم گاهی مجبور میشد چند ساعتی بیشتر در شرکت بماند و به کارهایی که سهیل از او میخواست، رسیدگی کند. یک ساعتی که سر صبح به تولد بازی گذشت، میان آن همه شلوغی کارهایشان را عقب انداخته ...
بروزرسانی در : ۴۷۳ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 18
_ سهیل هست؟ بله سهیل هست ولی حیف که کسی نبوده به تو یاد بده کیشمیشم دم داره! سهیل! یه جوری هم حرف میزنه انگار اینجا خونه باباشه! همانطور که زیر لب غر میزد، پوشهای را که به نام پیش قرارداد ذخیره شده بود باز کرد. تنها یک فایل داخلش بود که با فایل پرینت گرفتهش تفاوتی نداشت. کلافه از این که ب...
بروزرسانی در : ۴۷۳ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 19
_ به اونام میرسم. کلا من مدیریتم خوبه، میتونم همزمان به چند نفرم برسم! مخصوصا این یکی که امروز دیدیش یکم تکراری شده برام، دلمو زده! دلم کیس جدید میخواد! صورت بهار سرخ شده و گوشهایش داغ کرده بود. سهیل لواسانی با شیطنت نگاهش میکرد و او نمیدانست حرفهایش را جدی میزند یا قصد شوخی دارد. بیهوا...
بروزرسانی در : ۴۷۳ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 20
با توقف آسانسور، نالههایش را خفه کرد و سلانه سلانه از ساختمان بیرون رفت. هنوز چند قدمی بیشتر نرفته بود که با صدای بوقی از پشت سر، خودش را کمی کنار کشید و غرغرکنان، درحالی که با دست به خیابان اشاره میکرد، گفت: _ بیا برو دیگه! این همه راه! هی بوق بوق! باید یابو سوار شی جای ماشین! با رسیدن ماشین...
بروزرسانی در : ۴۷۳ روز پیش
