پارت دوم :

مغزش بار دیگر، ناخودآگاه شروع به نشخوار شب قبل کرد. مستی همیشه خواب‌آلودش می‌کرد. شب قبل هم زیر نوازش دست‌های آرمیتا خوابش برده و با سر و صدا و همهمه‌ای که از بیرون می‌آمد چشم باز کرده بود. اتاق تاریک بود اما آرمیتا را کنارش روی تخت به وضوح دید و یکه خورد. نمی‌دانست دقیقا چه اتفاقی افتاده اما می‌دانست آن‌قدری حالش خوب نبود که توانسته باشد دل به دل لوندی‌های دخترک بدهد. گیج خواب، چشم‌هایش را مالید و روی تخت نشست. کم‌کم هوش و حواسش سر جایش آمد و توانست علت شلوغی بیرون را حدس بزند. شتاب زده از جا بلند شد و چند بار آرمیتا را صدا زد. پلک‌های باز او را که دید، به سختی توانست مستی را از سرش بپراند و مجابش کند تا هرچه سریع‌تر از جا بلند شود.
با یادآوری این که وقتی رسید، کتش را در اتاق دیگری گذاشته بود، تلوتلو خوران و با نهایت سرعتی که از پاهای سست و سرِ در حال گیج رفتنش برمی‌آمد، وارد راهرو شد. طبقه‌ی بالا در تاریکی محض فرو رفته بود. از همان‌جا نگاهی به طبقه‌ی پایین انداخت. برعکس بالا، طبقه‌ی پایین پر از نور و همهمه و صدای جیغ شده بود. وقتی خیالش راحت شد که هنوز کسی بالا نیامده و حواسش هم به بالا نیست، رو به آرمیتا که با حالی خراب و نگران از اتاق بیرون آمده بود، آرام گفت:
_ بجنب برو پشت بوم منم سوئیچمو بگیرم میام.
دوان دوان وارد اتاق شد تا کت و سوئیچش را بردارد. مهمانی در طبقه‌ی آخر یک ساختمان چهار طبقه بود و سهیل خوب می‌دانست که از همان بالا می‌تواند وارد پشت بام اختصاصی واحد شود و از پله‌های فرار آن‌جا، خودش را خلاص کند.
وارد اتاق که شد، با دیدن دختری که روی تخت افتاده و وضعیت مناسبی هم نداشت، تمام راه‌های فراری را که در ذهنش مرور کرده بود، از یاد برد. نگاهش روی اندام دخترک چرخید و با یک دست، آرام در را بست.
همین غفلت باعث شده بود ده دقیقه‌ای از زمانش را از دست بدهد و وقتی به خودش آمد که در اتاق با ضربه‌ی محکمی باز شد و به دیوار کناری خورد. مردی با لباس فرم، در آستانه‌ی در قرار گرفت و با دیدن وضعیت دختر، بلافاصله عقب‌گرد کرد و این بار زنی با چادر سیاه، وارد اتاق شد.
همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. چند ساعت بعد، سهیل داخل اتاقکی سرد و نمور، مقابل مردی عصبانی نشسته و هیچ حرفی برای دفاع از خودش نداشت.
وقتی مرد بالاخره دست از شماتت او و توهین کردن برداشت و از او خواست تا با خانواده‌ش تماس بگیرد، چند ثانیه‌ای به مغزش فشار آورد تا توانست شماره‌ی مورد نظرش را به یاد بیاورد. تماس که وصل شد، انگار به تکیه گاه محکمی رسیده باشد. نفسش را عمیق بیرون فرستاد و گفت:
_ دایی ناصر...

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Tata

    0

    عالی بود ممنون

    ۱ سال پیش
  • Tata

    0

    Khob bod alli

    ۱ سال پیش
  • Tata

    0

    عالی بود ممنون

    ۱ سال پیش
  • Tata

    0

    عالی ممنون

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️