نرماندی به قلم مهتاب جهان فر
پارت هفتم :
با عجله به طرف کافهی محبوبش که محل قرار همیشگی او و ترنم بود راه افتاد. بیآرتی به حدی شلوغ بود که به زحمت دستش را به میلهی بالای سرش رساند تا با هر ترمز اتوبوس، به سمت آغوش مرد جوان مقابلش که از قضا قصد چشم برداشتن از او را هم نداشت، متمایل نشود. ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

نیمه روشن تارا
0خسته نباشی عزیزم