نرماندی به قلم مهتاب جهان فر
پارت هفتم :
با عجله به طرف کافهی محبوبش که محل قرار همیشگی او و ترنم بود راه افتاد. بیآرتی به حدی شلوغ بود که به زحمت دستش را به میلهی بالای سرش رساند تا با هر ترمز اتوبوس، به سمت آغوش مرد جوان مقابلش که از قضا قصد چشم برداشتن از او را هم نداشت، متمایل نشود. بوی تند عرق در فضای کوچک ماشین با احترام، به اطلاع شما میرسانیم که این رمان به پایان رسیده است و بنا به درخواست نویسنده، به منظور چاپ یا ویرایش، از دسترس خارج شده است و دیگر امکان مطالعه ی آن وجود ندارد
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

نیمه روشن تارا
0خسته نباشی عزیزم