پارت هفتم :

با عجله به طرف کافه‌ی محبوبش که محل قرار همیشگی او و ترنم بود راه افتاد. بی‌آرتی به حدی شلوغ بود که به زحمت دستش را به میله‌ی بالای سرش رساند تا با هر ترمز اتوبوس، به سمت آغوش مرد جوان مقابلش که از قضا قصد چشم برداشتن از او را هم نداشت، متمایل نشود. بوی تند عرق در فضای کوچک ماشین

با احترام، به اطلاع شما می‌رسانیم که این رمان به پایان رسیده است و بنا به درخواست نویسنده، به منظور چاپ یا ویرایش، از دسترس خارج شده است و دیگر امکان مطالعه ی آن وجود ندارد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نیمه روشن تارا

    0

    خسته نباشی عزیزم

    ۴ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    مرسی از شما جان دل 💜

    ۴ ماه پیش
  • Tata

    0

    عالی بود چند بار بگن

    ۱ سال پیش
  • ستاره

    0

    تااینجاقشنگ وعالی❤️❤️❤️

    ۱ سال پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    ممنونم از همراهیتون🥰

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️