نرماندی به قلم مهتاب جهان فر
پارت دوازده :
وجود این دختر خستگی کار را برایش کم میکرد و بی.حواسی.های این چنینیاش، حکم زنگ تفریح میان کار را برای سهیل پیدا کرده بود.
سری تکان داد و ریر لب زمزمه کرد:
_ واجب شد یه دوره ماساژ برم ببینم! کارمندام خستهن!
باز هم به خنده افتاد.
صدای تلفن روی میز، افکارش را قیچی کرد. گوشی را برداشت و صدای بهار را شنید.
_ آقای لواسانی مهموناتون تشریف آوردن.
سهیل از جا پرید. نگاهی به سا

لطفا صبر کنید...

Tata
0عالی بود ممنون از شما