پارت دوازده :

وجود این دختر خستگی کار را برایش کم می‌کرد و بی.حواسی.های این چنینی‌اش، حکم زنگ تفریح میان کار را برای سهیل پیدا کرده بود.
سری تکان داد و ریر لب زمزمه کرد:
_ واجب شد یه دوره ماساژ برم ببینم! کارمندام خسته‌ن!
باز هم به خنده افتاد.
صدای تلفن روی میز، افکارش را قیچی کرد. گوشی را برداشت و صدای بهار را شنید.
_ آقای لواسانی مهموناتون تشریف آوردن.
سهیل از جا پرید. نگاهی به سا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Tata

    0

    عالی بود ممنون از شما

    ۱ سال پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    مرسی از همراهیتون🙏

    ۱ سال پیش
  • طاطا

    0

    عالی و زیبا بود. تشکر از شما

    ۱ سال پیش
کپی شد!