لیست کلیه پارتهای رمان نرماندی : پارت های 121 تا 136
تعداد کل پارت های منتشر شده : 136
-
رمان نرماندی - پارت 121
دنیا بر سر سهیل آوار شده و نفسش بالا نمیآمد. وحشت برای توصیف آن لحظاتش کم بود. هر دو دستش را به سرش گرفت و بیتوجه به صدای گریهی بهزاد که از پشت سرش بلند شده بود، جان کند تا پرسید: _ چه بلایی سر بهار اومده؟ _ نمیدونم. به خدا نمی دونم! بهزاد خودش را جلو کشید و گفت: _ بابا کی بهت زنگ زد؟ چی ...
بروزرسانی در : ۳۷۷ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 122
حالش به حدی خراب بود که هیچ پناهی جز عمه تابان پیدا نمیکرد. بدن کرخت شدهش را به زحمت تا ماشینش کشاند و مسیر خانهی عمه را در پیش گرفت. شاید با کمک او میتوانست راهی پیدا کند. به خانهی عمه که رسید، بیتوجه به دم تکان دادنهای اسکار و سر و صدایی که برای جلب توجه او به راه انداخته بود، لخلخ کنا...
بروزرسانی در : ۳۷۶ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 123
سروش که انگار عصبی بودن سهیل برایش لذت بخش بود، نیم نگاهی به صورت سرخ شدهی او انداخت و با اشاره به موبایلش گفت: _ دارم عکسایی که چند ماه پیش از بهار گرفته بودم میبینم. لامصب با این که دو پاره استخون بیشتر نبود و عجیب حال میکردم باهاش. هر دو دست سهیل مشت شد و نفس سنگینش میان سینه گیر کرد. دل...
بروزرسانی در : ۳۷۵ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 124
سهیل باقی حرفهای مرد را انگار از فاصلهای دور میشنید و مفهومشان را درک نمیکرد. تمام حواسش مانده بود پیش همان جملهی اول او. پس اشتباه نکرده بود. پس سروش این چند روز اینجا میآمده. بیتوجه به سوال مرد، به طرفش چرخید و عجولانه پرسید: _ وقتی اومد کسی هم همراهش بود؟ مرد ثانیهای به صورت سهیل خ...
بروزرسانی در : ۳۷۴ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 125
فصل سی و دو آخرین جلد آنشرلی را با وسواس دستمال کشید و داخل قفسه گذاشت. کمی عقب رفت و با لذت به منظرهی مقابلش خیره شد. شومینهی گوشهی سالن دقیقا همان چیزی بود که بهار سالها در ذهنش آن را تصور کرده بود. صندلی راکر چوب گردویی که کنارش گذاشته بود، آرام تکان میخورد. با لبخند دستش را جلو برد و ...
بروزرسانی در : ۳۷۳ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 126
آخرین کتاب بیرون مانده از قفسه را هم سر جایش برگرداند و رو به سهیل که منمن کنان کنارش ایستاده و انگار حرفی داشت که برای گفتنش مردد بود، گفت: _ چی میخوای بگی که هی دهن باز میکنی اما پشیمون میشی؟ سهیل مث پسربچهای خرابکار دست پشت سرش گذاشت و با لبخند و لحن بانمکی گفت: _ معلومه؟ بهار با لبخن...
بروزرسانی در : ۳۷۲ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 127
فصل سرما برگ جهان خلوت بود اما از دوهفته بعد که سال جدید شروع میشد، تعطیلات عید و زیبایی فصل بهار مسافران زیادی را به آنجا می-کشاند. بهار و سهیل آن شب را در خانهی بومگردی گلرخ، کنار مصطفی ماندند و صبح روز بعد، راهی تهران شدند. جمعه بود اما شلوغی روزهای پایانی سال باعث میشد خیابانها مثل ایا...
بروزرسانی در : ۳۷۱ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 128
پیادهرو شلوغتر از ساعتی قبل شده و عبور از بین مردمی که برای خرید آمده بودند، سخت شده بود. سهیل دست یخ زدهی بهار را میان دست گرم خودش گرفت و سرش را تا کنار گوش او پایین برد: _ سردت شده؟ شالش عقب رفته بود و از برخورد نفسهای داغ سهیل به گوشش، قلقلکش آمد. سرش را به سمت گردن خم کرد و آرام گفت: ...
بروزرسانی در : ۳۷۰ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 129
تمام طول مسیر تا رسیدن به تجریش، به حرف و خنده گذشت و هیچ کدام گذر زمان را احساس نکردند. به زحمت جایی برای پارک ماشین پیدا کردند و پیاده که شدند، بهار هیجان زده دست سهیل را کشید و گفت: _ بدو بریم من گشنمه! از لمس ناگهانی دستش توسط بهار، قلبش ریخت. با لحظهای مکث، دنبالش راه افتاد و دست بهار را ...
بروزرسانی در : ۳۶۹ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 130
فصل سی و سه با همان لباسهای بیرون خودش را روی تخت انداخت و موبایلش را در دست گرفت. خیره شد به عکسی که بیهوا از بهار گرفته بود. داخل حیاط امامزاده صالح روی سکویی کنار هم نشسته بودند و بهار با آن چادر گلدار سفید، در حالی که موهایش از گوشه و کنار آن بیرون زده و ناشیانه سعی داشت آن را روی سرش م...
بروزرسانی در : ۳۶۸ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 131
با تماس دایی ناصر، بالاخره از بهار و کتابفروشی قشنگش دل کنده و راهی آسایشگاهی شده بود که سروش بیشتر از یک سال در آن بستری بود. کمکم دورهی درمانش به انتها میرسید و باید برای گذراندن دورهی محکومیتش به زندان برمیگشت. جرمهای کوچک و بزرگی که مرتکب شده بود به حدی زیاد بودند که تا سالها امیدی به...
بروزرسانی در : ۳۶۷ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 132
ساعتی از نیمه شب گذشته بود. همه داخل اتاقهایشان مشغول استراحت بودند اما سهیل زیر آسمان شب نشسته و به ستارهها نگاه میکرد. حضور گلرخ را به وضوح کنار خودش احساس میکرد. مثل نسیم خنکی که پوست صورتش را نوازش میکرد. نگاهش سمت پنجرهی اتاقی کشیده شد که بهار داوطلبانه کنار کتایون و تابان در اتاق خواب...
بروزرسانی در : ۳۶۶ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 133
بهار بیاراده بغض کرده بود. دلش برای این پسرک تنها میسوخت. سهیل تمام عمرش تنها بود و عذاب کشید. بغضش را به زحمت با آب دهانش فرو داد و گفت: _ یعنی از سروش دلگیر نیستی؟ سهیل کمی به عقب خم شد و دستهایش را از پشت سر تکیهگاه کرد. نیم نگاهی به صورت بهار انداخت و این بار سرش را بالا گرفت و خیره ب...
بروزرسانی در : ۳۶۵ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 134
تلفن را که قطع کرد، چیزی به ظهر نمانده بود. تعدادی از مسافران بومگردی از اتاقهایشان بیرون آمده بودند تا سال را در کنار دیگران تحویل کنند. کمکم دور هفت سینی که بهار روی میز بزرگی کنار پنجره چیده بود، شلوغ میشد. مصطفی پشت پیشخوان نشسته و به قاب عکس مهری خیره مانده بود. هنوز هم با نگاه کردن به صو...
بروزرسانی در : ۳۶۴ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 135
سر و صدا بلند شده و همه مشغول تبریک سال نو بودند. سهیل قدم دیگری از بهار فاصله گرفت اما نگاهش دلِ دل کندن از چهرهی متفاوت او را نداشت. اولین بار بود که او را با موهای بالا زده میدید. صورتش بازتر شده و سنش کمتر به نظر میرسید. مسافرهایی که برای تحویل سال به جمع آنها پیوسته بودند، حالا پراکنده...
بروزرسانی در : ۳۶۳ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 136
زیبایی طبیعتی که مقابلش میدید، ذهنش را از همه چیز منحرف کرد. هیجان زده به طرف سهیل چرخید و گفت: _ وای سهیل چقدر قشنگه اینجا! سهیل با لبخند به حرکات او خیره بود که بهار دوباره گفت: _ تو قبلا اومده بودی؟ سهیل با حفظ همان لبخند سرش را بالا انداخت. _ منم اولین باره اومدم اما اگه تو قول بدی...
بروزرسانی در : ۳۶۲ روز پیش
