پارت سوم :

سرش را پایین انداخته و دلش می‌خواست هرچه زودتر به خانه برسد. دایی ناصر با چشم‌های سرخ و صورت عصبی رانندگی می‌کرد. فرمان را به حدی محکم میان انگشت‌هایش گرفته بود که بند بند آن‌ها به سفیدی می‌زد.
احساس کرد باید قبل از این که او از شدت حرص و عصبانیت سکته کند، حرفی بزند. اما دهان باز کردن و دایی گفتنش باعث شد مرد مثل انبار باروت منفجر شود و ترکش‌هایش بی‌محابا سهیل را نشانه بگیرد.
_ حرف نزن سهیل! هیچی نگو! اصلا چی داری بگی؟ پسر تو خجالت نمی‌کشی؟ واقعا باید همچین جایی بگیرنت؟ واقعا باید من بعد از سی و چند سال کار کردن تو اون اداره، حالا که بازنشسته شدم و کلی آدم اون‌تو برام پا می‌کوبن، بیام و از همه‌ی نفوذم استفاده کنم تا بتونم تویِ احمقو از اون خراب شده بکشم بیرون؟ باید سرمو جلوی چهارتا جوجه سروان و سرگرد خم کنم و ضمانت تو رو بکنم که شلاقتو بخرم و نذارم ببرنت تو اون اتاق و بیوفتن به جونت؟ مهمونی میری، برو! مست می‌کنی؟ اصلا مواد می‌کشی؟ بکش به درک! ولی دیگه نه همچین جایی! نه همچین مهمونی کثافتی! تو کی قراره آدم بشی سهیل؟ کی قراره دست برداری از این همه خریت؟
سهیل با اخم‌های درهم، بار دیگر سرش را پایین انداخت و گفت:
_ من نمی‌دونستم...
فریاد ناصر سقف ماشین را لرزاند و باعث شد گوش‌های سهیل سوت بکشد.
_ دروغ و اراجیف تحویل من نده بچه! همه الاغایی که تو اون مهمونی دستگیر شدن تو رو می‌شناختن! مگه می‌شه ندونی دارن چه گوهی می‌خورن اون تو؟ دختره علنی گفته تو باهاش...
سهیل آشفته میان حرفش پرید و با عصبانیت گفت:
_ غلط کرده! من فقط وقتی با اون وضعیت دیدمش...
_ دست و پات شل و شد و نتونستی خودتو کنترل کنی!
صدای فریاد دایی باعث شد سهیل با اخم سکوت کند. به حدی عصبی بود که توجیه کردن‌های او چیزی را درست نمی‌کرد. ناصر دستی به ریش‌های جوگندمی‌اش کشید و زیر لب لا اله الا اللهی گفت تا کمی از آتش خشمش کم کند.
سهیل با حرص سرش را به سمت شیشه کناری چرخاند و زمزمه کرد:
_ سروشم اون‌جا بود...
دایی ناصر با عصبانیت فریاد کشید:
_ کو؟ کجا بوده که هیچ‌کس ندیدتش؟ چرا از کوچیک تا بزرگ تو اون خراب شده فقط تو رو می‌شناختن؟
سهیل با اخم‌های در هم زمزمه کرد:
_ ولی من خودم دیدمش!
_ باشه تو راست می‌گی! اون شاید ندونسته رفته! شاید اتفاقی اون‌جا بوده اما تویِ احمق با چشم باز داری گند می‌زنی به زندگی و آبرو و اعتبارت! دِ آخه گوساله، بعد اون همه جون کندن تازه کسب و کارت راه افتاده! عوض این‌که بچسبی به کار، بارتو ببندی داری دستی دستی یه کاری می‌کنی دیگه کسی برات تره هم خرد نکنه!
ماشین که جلوی خانه متوقف شد، سهیل بدون لحظه‌ای مکث، تشکر کوتاهی زمزمه کرد و پیاده شد. حالش بد بود. شنیدن این حرف‌ها از کسی که همیشه حامی و پشتیبانش بود، زیادی درد داشت. می‌دانست با اوضاعی که در آن مهمانی گرفتار شده بود، دایی ناصر شاهکار کرده توانسته بعد از دو روز، بی سر و صدا از بازداشتگاه درش بیاورد. بهش حق می‌داد که تا این حد عصبی باشد. کلافه بود. حالش از بویی که تمام لباس‌هایش را گرفته بود، به هم می‌خورد. احساس می‌کرد تمام لباس‌هایش بوی آن اتاقک چهار متری نمور و کثیف بازداشتگاه را می‌دهد. باید دوش می‌گرفت و می‌خوابید بعد فرصت برای فکر کردن داشت.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Tata

    0

    بسیار زیبا نگارش شده ممنون

    ۱ سال پیش
  • طاطا

    0

    عالی بود ممنون

    ۱ سال پیش
  • Tata

    0

    عالی بود. ممنون

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️