لیست کلیه پارتهای رمان نرماندی : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 136
-
رمان نرماندی - پارت 81
دست پسر کوچکش را گرفت و از پلههای بخش مدیریت بالا رفت. سر تا پایش از شوق میلرزید و برای رسیدن به اتاق اردشیر بیتاب بود. اینقدر حالش خوب بود که حتی بوی تند شویندههایی که زمین را با آن برق انداخته بودند هم در نظرش مطبوع و دلپذیر میآمد. از اولین باری که پسرش دست و پا شکسته کلمهی «بابا» را به ...
بروزرسانی در : ۴۱۲ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 82
فصل نوزده سر جایش چرخید و لای پلکهایش را کمی باز کرد. نیم نگاهی به ساعت انداخت و با رخوت از جا بلند شد تا جواب تلفن را بدهد. دیدن شمارهی خانهی پدری باعث شد اندکی هیجان به وجودش تزریق شود. _ سلام مامان خانومی، خوبی خوشگله؟ مهری جوابش را سرسری داد و با لحنی که سرزنش در آن احساس میشد گفت: ...
بروزرسانی در : ۴۱۱ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 83
با درد زیادی که در تمام بدنش پخش بود از خواب بیدار شد. زیر دلش تیر میکشید و حتی نمیتوانست درست بنشیند. تمام شب برایش مثل کابوس گذشته بود و لحظهای خواب آسوده نداشت. به سختی خودش را از روی تخت پایین کشید و به طرف آشپزخانه رفت. سرش را گرم آماده کردن وسایل صبحانه کرد و بغض روی بغض قورت داد. سروش ...
بروزرسانی در : ۴۱۰ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 84
دلش میخواست میتوانست از شبهای سختش در آغوش سروش هم حرف بزند تا برادرش او را به لوس بودن متهم نکند. از فشار زیادی که تقریبا هر شب در آغوش او تحمل میکرد و از رفتار خشنی که هنوز هم هر بار برایش غیرعادی و دردناک بود. بغضش را قورت داد. بهزاد بار دیگر او را به خود فشرد و گفت: _ سعی کن نیمهی پر ل...
بروزرسانی در : ۴۰۹ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 85
بهار ناراضی از این که گردش دو نفرهشان به این کافهی عجیب ختم شده بود، دنبال سروش بالا رفت. هر پله که بالاتر میرفتند، همان اندک نور خیابان هم کمسوتر میشد و فضا تاریکتر. از همان راهپله هم بوی تند سیگار که با بوهای عجیب دیگری مخلوط شده بود به مشام میرسید و بهار در عمرش آنها را استشمام نکرده ...
بروزرسانی در : ۴۰۸ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 86
به حدی حالش از این اوضاع بد بود که بیتوجه به تلخی آزار دهندهی قهوه، آن را سر کشید. موهایش را با وسواس عجیبی مرتب کرد و دستش را دو طرف صورتش فشرد. تمام رفتارهایش حالت عصبی داشت و تحمل آن فضا برایش غیرممکن شده بود. به شدت ترسیده بود و دلش میخواست از آن آدمهای به ظاهر عادی اما در باطن بیمار روان...
بروزرسانی در : ۴۰۷ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 87
فصل بیست با دستی که هنوز از ضعف بدنی، لرز نامحسوسی داشت، کرم پودر را به صورتش مالید و از جلوی آینه کنار رفت. حوصلهی آرایش کردن نداشت. دلش میخواست خودش را زیر لحاف سرخ روی تخت پنهان کند و تا ابد از جایش تکان نخورد اما نمیشد. با یادآوری مادرش، قطره اشکی از چشمش چکید و ردش خط باریکی روی صورتش...
بروزرسانی در : ۴۰۶ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 88
فصل بیست و یک وارد حیاط شد و با دیدن ماشین سروش که جلوی پلهها پارک بود، لحظهای مکث کرد. روز قبل، وقتی اردشیر زنگ زده و گفته بود سروش برای شام به آنجا میآید عصبی شده بود. وقتی پدرش خواست که حتما سهیل هم حضور داشته باشد، تنها چیزی که واردارش کرد قبول کند، دیدن دوبارهی بهار بود. در طول این م...
بروزرسانی در : ۴۰۵ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 89
فصل بیست و دو با ورود زنی که از میان حرفهای اردشیر، فهمیده بود منصوره نام دارد، نگاهش را از قامت سهیل جدا کرد و به او دوخت. منصوره آرام و با احترام پرسید: _ آقا میز غذا رو حاضر کنم یا منتظر خانم میمونید؟ اردشیر بی آن که نگاهش را از پیپ در حال سوختنش بگیرد، سری تکان داد و گفت: _ حاضر کن، ک...
بروزرسانی در : ۴۰۴ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 90
سهیل نگاه کوتاهی به در بستهی اتاق انداخت و گفت: _ رفت تو حیاط سیگار بکشه... بعد هم قدمی جلوتر رفت و بیتوجه به سوال او پرسید: _ چرا دیگه شرکت نمیای؟ بهار عصبانی از پررویی او جواب داد: _ باید از شما اجازه میگرفتم؟! سهیل شانهای بالا انداخت و با آرامش گفت: _ اجازه که نه، اما آدم وقتی میخ...
بروزرسانی در : ۴۰۳ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 91
فصل بیست و سه روی تخت دراز کشیده و به دیوار خاکستری مقابلش زل زده بود. صدای موسیقی در اتاق پخش میشد و شمار دفعاتی که پخش این آهنگ تکرار شده، از دستش در رفته بود. _ خواستم نخوامت و نشد... چشمای خوشگلت نذاشت... زیبا فراوونه ولی... این شهر شبیه تو، نداشت... دلم تنگه واسه همه چیت من که ز...
بروزرسانی در : ۴۰۲ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 92
فصل بیست و چهار چند روزی از مهمانی خانهی پدر سروش میگذشت و همه چیز به روال سابق برگشته بود. بهار گوشهی خانه نشسته و عملا فرقی با یک زندانی نداشت. از همه چیز خسته بود اما برای آرامش خانوادهش هم که شده، تحمل میکرد. هر روز و هر شب در آن خانه عذاب میکشید، تحقیر میشد و جرات اعتراض هم نداشت. ...
بروزرسانی در : ۴۰۱ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 93
انگار کسی به روی آن خانه گرد مرگ پاشیده بود. سوت و کور بود و سیاه پوش. کسی را نداشتند تا در این روزهای سیاه عزاداری، در کنارشان باشد. نه فامیلی نه کس و کاری. پدر و مادر مهری که سالها قبل از دنیا رفته بودند و در زمان بودنشان هم دخترکشان را به جرم عاشقی طرد کرده بودند. مصطفی آه در بساط نداشت که بر...
بروزرسانی در : ۴۰۰ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 94
اولین تشعشعات آفتاب که از پنجره داخل شد، بیقراری آنها هم اوج گرفت. تمام شب مصطفی از اتاق خارج نشده و فقط گهگاه صدای زمزمههای دردمند و هقهق خفهش به گوششان رسیده بود. حالا که خورشید طلوع کرده بود و به لحظهی وداع با مهری نزدیکتر شده بودند، دلآشوبه رهایشان نمیکرد. بهار معده درد داشت و تهوع ...
بروزرسانی در : ۳۹۹ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 95
فصل بیست و پنج کف پوش هزار رنگ پاییز کمکم بار و بندیلش را جمع میکرد و جای خود را به سپیدی بیپایان زمستان میداد. در دل او اما از چند ماه قبل، زمستان برپا شده و بهار هم نتوانسته بود آثارش را پاک کند. درست از همان شب سرد اسفند ماه که بهارش را کنار سروش دید، زمستانش هرگز بهار نشد. موبایلش را...
بروزرسانی در : ۳۹۸ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 96
به زحمت در خانه را با آرنج دست راستش باز کرد و درحالی که کیسههای خریدش را روی کانتر آشپزخانه قرار میداد، صدا زد: _ عمه؟ کجایی پس تابان خانم؟ شب شد که! عمه هنهن کنان از اتاقش خارج شد و گفت: _ چه خبرته خونه رو گذاشتی رو سرت بچه؟ دو دقیقه رفتم قرصمو بخورم! سهیل نگاه عاشقانهای نثار هیکل نحیف ...
بروزرسانی در : ۳۹۷ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 97
خشم پررنگتر از ترس شد و بهار یکی از قدمهای عقب رفتهش را رو به جلو جبران کرد. صورتش حالا به وضوح سرخ شده و با حرص و وحشتی که در صدایش عیان بود گفت: _ اصلا میفهمی چی داری میگی؟! من زن داداشتم!! سهیل یک قدم دیگر را جبران کرد و تازه متوجه رد کبودی روی نیمهی چپ پیشانی بهار شد. پس دلیل آن حجم ...
بروزرسانی در : ۳۹۶ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 98
سهیل چنگی به موهایش زد. زانوهایش میلرزید و نفسش به شماره افتاده بود. _ بهار من دارم میمیرم واسه داشتنت... بغض به گلویش چنگ انداخت. شوکه بود از چیزهایی که شنیده و حتی در تصورش هم نمیگنجید. _ من میخواستم خوشبختت کنم... میخواستم هرچی رو که خودم تو زندگی نداشتم، کنار تو بسازم... یه خونهی آر...
بروزرسانی در : ۳۹۵ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 99
فصل بیست و شش عصبی بود و مدام دور خودش میچرخید. جای ضربههایی که از سروش و اردشیر خورده بود، روی پهلوی چپش درد میکرد و راه رفتن برایش سخت شده بود اما از صبح زود، لحظهای هم نتوانسته بود بنشیند و روی کارش تمرکز کند. از وقتی پا داخل ساختمان شرکت گذاشته بود، ترکشهای خشمش همه را نشانه گرفته و ا...
بروزرسانی در : ۳۹۵ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 100
انگار چارهای جز صبر کردن نداشت. اما وقتی روز دوم هم به شب رسید و همچنان صدای پشت خط دست از عذاب دادن سهیل برنداشت، صبر کردن هم برایش بیمعنی شد. از آنجایی که بهار شمارهی همراهش را بلاک کرده بود، روز قبل سیمکارت تازهای خریده بود تا بتواند مدام با بهار تماس بگیرد و معطل تلفن خانه و شرکت نماند....
بروزرسانی در : ۳۹۵ روز پیش
