لیست کلیه پارتهای رمان نرماندی : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 136
-
رمان نرماندی - پارت 21
فصل چهار با خستگی پشت ماشین مدل بالای پدرش پارک کرد و بیتوجه به بارانی که روی سقف میریخت، پیاده شد. تلاشی برای جای دادن ماشینش زیر سقف پارکینگ نکرد. حوصلهی غرغرهای سروش را نداشت. از حساسیت بیش از اندازهی او روی ماشینش خبر داشت و حوصلهی جر و بحث سر پارکینگی را که ظرفیتش بیشتر از دو تا نبود، ...
بروزرسانی در : ۵۳۸ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 22
بیحوصله به طرف دستشویی رفت و آبی به صورتش پاشید. تحمل این همه سر و صدا و تنش را نداشت. با کلافهگی لباسهایش را تعویض کرد و بدون اینکه چیزی بخورد از خانه خارج شد. نزدیک ظهر بود و با وجود تعطیلی روز جمعه، باز هم خیابانها شلوغ و پر ترافیک بودند. خودش را به کافهی محبوبش رساند و قول سیب زمینی پنی...
بروزرسانی در : ۵۳۷ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 23
خیابان در آن ساعت شب خلوت بود اما نور همان تعداد کم ماشینهایی که از لاین مقابل میآمدند هم چشم.هایش را می.سوزاند. با انگشت شست و اشارهی دست چپش که آرنج آن را روی لبه.ی پنجره گذاشته بود، گوشه.ی چشمانش را فشرد و درست در همان لحظهی کوتاهی که چشمانش بسته بود، صدای بوق ممتدی به گوشش رسید و ضربهی ن...
بروزرسانی در : ۵۳۶ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 24
فصل پنج شنبه روز مهمی بود. هم برای سهیل و هم برای تمام کارکنان شرکت تبلیغاتی لواسانی. قرار بود نتیجهی نزدیک به یک ماه تلاش گروهی، مشخص شود و کارفرما اعلام کند که قرارداد تبلیغاتش را با کدام یک از شرکتها خواهد بست. بهزاد که برای نشان دادن خودش به سهیل، صبح اول وقت همراه بهار شده و تا جلوی ساخ...
بروزرسانی در : ۵۳۵ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 25
داخل اتاقش نشسته و با اخمهای درهم به موبایلش خیره بود. چند دقیقه قبل، پیام سهیل به دستش رسیده بود. آدرس را فرستاده و بعد از آن، نوشته بود: _ خیلی زیاد منتظر رسیدن فردا و دیدنت توی جایی خارج از محیط شرکت هستم! بهار با حرص در جوابش تایپ کرد: _ ممنونم، آدرس رو برای بقیه میفرستم اما منتظر دیدن م...
بروزرسانی در : ۵۳۴ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 26
بهار معذب این پا و آن پا کرد و دستهایش را در هم گره زد. یک چشمش مدام به در حیاط بود تا شاید آمدن مهستی شرایط را برایش عوض کند اما از او هم خبری نبود. سرش را پایین انداخت و در حالی که بی اراده دو طرف موهایش را مرتب میکرد گفت: _ تو جمع رفتارتون متفاوتتره و کمتر شوخیهایی میکنین که معذبم میکنه...
بروزرسانی در : ۵۳۲ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 27
بهار آرام سری تکان داد و نگاهش سمت در ورودی ویلا کشیده شد تا بفهمد لحظهای قبل، چه کسی زنگ را فشرده و قرار است به جمعشان اضافه شود. دقیقهای طول نکشید که آرمیتا وارد سالن شد و سهیل هم درحالی که نارضایتی از چهرهش مشخص بود، پشت سر او داخل آمد و در را بست. نگاهش بیاراده چرخید و روی بهار ثابت ماند....
بروزرسانی در : ۵۳۲ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 28
فصل شش پانچو بافتنیاش را از پشت صندلی برداشت و تنش کرد. دستهایش یخ زده و تایپ کردن برایش سخت شده بود. آقا صادق که لیوان بزرگ چای را روی میزش قرار داد، بهار به سرعت آن را میان دستهایش گرفت تا از گرمای بدنهش استفاده کند. همزمان سر بلند کرد و رو به آقا صادق گفت: _ وای ممنون بابا صادق، خیلی به...
بروزرسانی در : ۵۳۱ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 29
بهزاد دستش را دور شانههای او حلقه کرده و در حالی که سرش را نوازش میکرد، زیر گوشش حرف میزد تا او آرام شود. سروش قدمی عقبتر ایستاده و به این صحنه خیره بود. بهار که کمی از بهزاد فاصله گرفت، سروش جلوتر رفت و آرام سلام کرد. بهزاد که تازه متوجه همراهی او با بهار شده بود، جواب سلامش را با اخم و ترد...
بروزرسانی در : ۵۲۹ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 30
ساعت ده شب بود که خستگی باعث شد از اتاق بیرون برود و با خوردن لیوانی قهوه، خواب را از خودش دور کند. برای اطمینان از خواب بودن مهری، ثانیهای به سمتش خم شد و نفسهایش را شمرد. مرتب بودن ریتم نفسهای او نشان از عمیق بودن خوابش میداد. داروهایی که بهش تزریق شده به حدی قوی بودند که بهار مطمئن بود حال...
بروزرسانی در : ۵۲۹ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 31
فصل هفت سهیل با حرص تلفن را روی میز پرت کرد و از جا بلند شد. ضربه محکمی با پا به صندلیاش زد. کمی روی میز خم شد و بدون هیچ تردیدی فایل پیش نمایش پروژه پدرش را از کامپیوترش حذف کرد. کلافه از ایرادهای بنی اسرائیلی که از پشت تلفن شنیده بود، سمت پنجره اتاقش رفت. آن را باز کرد و هوای سرد آبان ماه را ...
بروزرسانی در : ۵۲۸ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 32
با کشیده شدن دست داغی روی قفسه سینهش، از خواب بیدار شد. یک چشمش را باز کرد و با دیدن زنی که کنارش دراز کشیده و با یک دست، نوازش وار روی موهای سینهش میکشید، وقایع روز گذشته را به یاد آورد. از دست خودش کلافه و عصبانی بود. دست زن را با خشونت پس زد با چشمان بسته گفت: _ پولت توی کشوی اول آشپزخونه...
بروزرسانی در : ۵۲۶ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 33
کلید به در انداخت و پر انرژی وارد خانه شد با صدای بلند گفت: _ سلام مهری خانوم، بیا که گل دخترت اومده خونه منور شده کجایی پس عشقم؟ صدای مادرش بلند شد: _ خوش اومدی مادر، خسته نباشی. تلاش میکرد مثل بهار پر انرژی و سرحال باشد اما ضعفی که در صدایش نهفته بود را نمیتوانست از خانوادهش پنهان کند....
بروزرسانی در : ۵۲۶ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 34
ساعتی بعد، بهار داروهای مادرش را داد و مهری روی همان کاناپه چرت میزد بهزاد که دید راه فراری ندارد بالاخره تسلیم شد و برای آماده کردن شام به آشپزخانه رفت. آن شب ساندویچی به خاطر کاری که برای صاحبش پیش آمده تعطیل بود و بهزاد که فکر میکرد یک شب را قرار است بدون ایستادن کنار گاز و درگیری با غذا سپر...
بروزرسانی در : ۵۲۵ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 35
بهار با خنده گفت: _ بابا اون بنده خدا هم عوضی نیست. کاری نکرده که! بهزاد با اخم سرش را به طرف در تکان داد و گفت: _ برو لازم نیست از اون رئیس شرکت زپرتی دفاع کنی! مرتیکه هول! بهار با خنده گفت: _حواست به مامان باشه تا بیام. _ باشه مراقب خودت باش، زودم برگرد. بهار کفشهایش را پوشید. لباسه...
بروزرسانی در : ۵۲۳ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 36
نور فضا فرقی با راهپلهی تاریکی که از آن عبور کرده بودند نداشت. بهار از تاریکی بیزار بود و همین هم در نگاه اول، ذوقش را کور کرد. با شنیدن حرفهای سروش، انتظار مواجه شدن با فضای خاص و زیبایی را داشت اما این حجم از تاریکی اصلا چیزی نبود که بخواهد دوستش داشته باشد. چشمهایش به نور کم شمعهای کوچکی...
بروزرسانی در : ۵۲۲ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 37
بهار ادامه داد: _ راستش الانم به اصرار داداشم اومدم. یعنی تقریبا مجبورم کرد بیام! سروش ابرویی بالا انداخت و با خندهای فروخورده پرسید: _ یعنی به اجبار اومدی؟ بهار که انگار تازه متوجه حرف خودش شده بود، لبش را گاز گرفت و هول شده گفت: _ وای نه! خاک تو سرم چرا اینجوری گفتم؟! سروش به خنده افتاد...
بروزرسانی در : ۵۲۲ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 38
فصل هشت توپ را از دست چپ به دست راستش داد و به طرف مسیر پرتاب خم شد. چشمهایش را کمی جمع کرد و پینهای انتهای مسیر را نشانه گرفت. توپ را پرتاب کرد و با همان حرکت اول، تمام پینها نقش زمین شدند. باربد نگاه چپی حوالهی سهیل کرد و گفت: _ صد بار تا حالا با خودم عهد بستم با تو یکی نیام بولینگ! باز خ...
بروزرسانی در : ۵۲۱ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 39
به چشمهایش اعتماد نداشت. گوشی را از روی میز برداشت و با دقت به عکس ارسالی توسط سروش زل زد. معنی کارش را نمیفهمید. این که چرا چنین عکسی گرفته شده یک طرف ماجرا بود و این که چرا اصلا سروش آن را برای سهیل ارسال کرده هم طرف دیگر ماجرا! یک بار دیگر به چشمان سیاه بهار داخل عکس خیره شد. دیدن سروش کنار...
بروزرسانی در : ۵۲۰ روز پیش
-
رمان نرماندی - پارت 40
سهیل بیحواس و با اخم گفت: _ باز چه خوابی برام دیدی؟ نه که خیلی هم بنده نظر کرده خدایی، به حرمت ریش تو هم که شده مرگ من عقب میافتاد! باربد بیتوجه به کنایه سهیل، هیجان زده گفت: _ تازه میگی چه خبره؟ دیروز این همه از حوری و پریهای مهمونی عرشیا برات گفتم! چنگی میان موهایش کشید و گفت: _ ول م...
بروزرسانی در : ۵۱۹ روز پیش
