پارت چهارده :

هنوز چند دقیقه‌ای بیشتر نگذشته بود که با بلند شدن صدای زنگ موبایلش، چشم باز کرد. پای راستش را کمی به سمت جلو کشید و گوشی را از داخل جیب شلوارش بیرون آورد. با دیدن اسم بهار روی صفحه، بدون لحظه‌ای تعلل تماس را وصل کرد.
_ جانم بهار؟ چی شده؟
صدای نگران و پر از استرس بهار، اخم‌هایش را در هم کشید.
_ سلام آقای لوسانی. چون خودتون گفتین اگه مشکلی پیش اومد زنگ بزن منم زنگ زدما! یه گندی زدم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️