نرماندی به قلم مهتاب جهان فر
پارت چهارده :
هنوز چند دقیقهای بیشتر نگذشته بود که با بلند شدن صدای زنگ موبایلش، چشم باز کرد. پای راستش را کمی به سمت جلو کشید و گوشی را از داخل جیب شلوارش بیرون آورد. با دیدن اسم بهار روی صفحه، بدون لحظهای تعلل تماس را وصل کرد.
_ جانم بهار؟ چی شده؟
صدای نگران و پر از استرس بهار، اخمهایش را در هم کشید.
_ سلام آقای لوسانی. چون خودتون گفتین اگه مشکلی پیش اومد زنگ بزن منم زنگ زدما! یه گندی زدم
لطفا صبر کنید...
