پارت بیست :

با توقف آسانسور، ناله‌هایش را خفه کرد و سلانه سلانه از ساختمان بیرون رفت. هنوز چند قدمی بیشتر نرفته بود که با صدای بوقی از پشت سر، خودش را کمی کنار کشید و غرغرکنان، درحالی که با دست به خیابان اشاره می‌کرد، گفت:
_ بیا برو دیگه! این همه راه! هی بوق بوق! باید یابو سوار شی جای ماشین!
با رسیدن ماشین به کنارش و دیدن شیشه‌ی پایین آمده‌ی سمت شاگرد، زبان در دهانش خشک شد و با ترس و پشیمانی، ب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • حنانه

    0

    این که رمانه ولی تو واقعیت تو همچین شرایطی اگرمیتونین واقعا از اون محیط بیایین بیرون

    ۱۲ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    👌👌👌

    ۱۲ ماه پیش
  • نفس

    0

    خدا همه ی مریض هارو شفا بده مخصوصا مادر هارو امییییین

    ۱ سال پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    الهی آمین😢

    ۱ سال پیش
کپی شد!