پارت نهم :

بچه که بود، مادرش هر روز موهای بلندش را می‌بافت، ربان صورتی خوش‌رنگی به انتهای آن می‌بست و در نهایت کمی دم بافته شده‌ی آن را پایین می‌کشید و با صدایی شبیه به بوسه‌ای روی هوا، دخترکش را ناز می‌داد. او هم به عادت همان موقع‌ها، انتهای ربان بسته‌ی موهای مادرش را به طرف پایین کØ

با احترام، به اطلاع شما می‌رسانیم که این رمان به پایان رسیده است و بنا به درخواست نویسنده، به منظور چاپ یا ویرایش، از دسترس خارج شده است و دیگر امکان مطالعه ی آن وجود ندارد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نفس

    0

    مادر و پدر ستون خونه هستند وقتی یکی از آنها مریض باشند آدم نه زنده هست نه مرده خیلی سخته

    ۱ سال پیش
  • طاطا

    0

    عالی بود ممنون

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️