نرماندی به قلم مهتاب جهان فر
پارت نهم :
بچه که بود، مادرش هر روز موهای بلندش را میبافت، ربان صورتی خوشرنگی به انتهای آن میبست و در نهایت کمی دم بافته شدهی آن را پایین میکشید و با صدایی شبیه به بوسهای روی هوا، دخترکش را ناز میداد. او هم به عادت همان موقعها، انتهای ربان بستهی موهای مادرش را به طرف پایین کØ با احترام، به اطلاع شما میرسانیم که این رمان به پایان رسیده است و بنا به درخواست نویسنده، به منظور چاپ یا ویرایش، از دسترس خارج شده است و دیگر امکان مطالعه ی آن وجود ندارد
لطفا صبر کنید...

نفس
0مادر و پدر ستون خونه هستند وقتی یکی از آنها مریض باشند آدم نه زنده هست نه مرده خیلی سخته