پارت شانزده :

روز بعد، برای خراب نشدن کیکش بی‌خیال مترو شد و با تاکسی خودش را به شرکت رساند. ساعت از هفت و نیم گذشته و بهار طبق معمول کمی دیرتر از بقیه رسیده بود اما شانس باهاش یار بود که سهیل چند دقیقه‌ای بعد از او رسید و بهار فرصت کرده بود در میان غرغرها و شوخی‌ها و خنده‌های همکارانش، کیکش را از جعبه بیرون بکشد و شمع‌ها را روی آن بچیند.
نگهبان که خبر رسیدن سهیل را به آقا صادق داد، جمع در سکوت فرو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نفس

    0

    خوب بود ممنون نویسنده عزیز

    ۱ سال پیش
کپی شد!