نرماندی به قلم مهتاب جهان فر
پارت شانزده :
روز بعد، برای خراب نشدن کیکش بیخیال مترو شد و با تاکسی خودش را به شرکت رساند. ساعت از هفت و نیم گذشته و بهار طبق معمول کمی دیرتر از بقیه رسیده بود اما شانس باهاش یار بود که سهیل چند دقیقهای بعد از او رسید و بهار فرصت کرده بود در میان غرغرها و شوخیها و خندههای همکارانش، کیکش را از جعبه بیرون بکشد و شمعها را روی آن بچیند.
نگهبان که خبر رسیدن سهیل را به آقا صادق داد، جمع در سکوت فرو
لطفا صبر کنید...

نفس
0خوب بود ممنون نویسنده عزیز