پارت هفده :

همه فهمیده بودند که این پروژه تا چه حد برای رئیسشان مهم است و با تمام قوا برای به نتیجه رسیدن آن تلاش می‌کردند. بهار هم گاهی مجبور می‌شد چند ساعتی بیشتر در شرکت بماند و به کارهایی که سهیل از او می‌خواست، رسیدگی کند. یک ساعتی که سر صبح به تولد بازی گذشت، میان آن همه شلوغی کارهایشان را عقب انداخته و بیشتر از همیشه در شرکت مانده بودند.
چیزی به تاریکی هوا نمانده بود. با خستگی خودش را روی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نفس

    0

    از آدم های پررو آویزون متنفرم اینا آخرش هیچی نمیشن

    ۱ سال پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    😁😁😁

    ۱ سال پیش
  • طاطا

    0

    عالی بود ممنونم

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    0

    خوبه جالب بود

    ۱ سال پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    ❤️❤️🙏🙏

    ۱ سال پیش
کپی شد!