دوست داشتی؟
رمان عاشقانه, رمان روانشناسی, رمان نرماندی, مهتاب جهانفر

رمان نرماندی

  • زبان فارسی
  • 67.3K 👁
  • 218 ❤️
  • 386 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه نرماندی

نرماندی قصه‌ی دو تا برادره. دو تا برادر که زندگی بینشون فاصله انداخته... سروش از برادرش دل خوشی نداره و اون رو مسبب تمام ناکامی‌ها و تلخی‌های زندگیش می‌دونه و همین هم زندگی رو برای سهیل سخت کرده. ورود بهار به زندگی سهیل، همه چیز رو براش عوض میکنه. بهار رنگ و بوی جدیدی به دنیای سیاه و سفید سهیل داده و بدون اینکه خودش خبر داشته باشه، سهیل رو به سمت سفیدی کشونده اما قصه به همین سادگی‌ها قرار نیست پیش بره...

پارت اول

فصل یک
روی موکت رنگ و رو رفته و کثیفی که انگار روزی طوسی بود و حالا بیشتر به سیاه شباهت داشت، نشسته و به دیوار پشت سرش تکیه زده بود. حالا که چند ساعتی از آن اتفاق گذشته و مستی از سرش پریده بود، تازه داشت می‌فهمید چه بلایی سر خودش آورده. ذهنش کم‌کم به آشفته بازاری که در آن اسیر شده بود، عادت می‌کرد و هر لحظه کلافه‌تر و عصبی‌تر از قبل می‌شد. این بار دیگر مطمئن بود که خلاصی از شرایط ساده نیست. گندی که این بار زده بود، حتما یقه‌ی تمام جان کندن‌هایش در بازار کار را هم می‌گرفت و اعتبارش را از دست می‌داد.
چنگی میان موهای پریشانش کشید و فحشی زیر لب نثار خودش و آرمیتا کرد. حالا که هوشیار شده بود، مغزش درگیر حضور سروش در آن جهنم شده و نمی‌دانست این را باید به پای بدشانسی خودش بگذارد یا قرار بود باز هم ردپای او در بدبیاری‌هایش پررنگ باشد.
ذهنش به چند ساعت قبل پر کشید. درست جایی که دیدن سروش باعث خرابی حالش شده بود. بی‌خیال عجیب بودن فضا و رفتار مهمان‌هایی که شبیه به هیچ کدام از دفعات قبلی نبود، چشم‌هایش را بست تا برای ثانیه‌ای هم که شده از شر آن رقص نور مزخرفی که مدام خاموش و روشن می‌شد، خلاص شود. صدای بلند موسیقی مثل پتک به سرش می‌خورد. سردرد بدی گرفته و زیاده‌روی کردنش، سرگیجه را هم به کلکسیون حال خرابش اضافه کرده بود.
چشم که باز کرد، اوضاع بدتر از قبل شد. دختر و پسرهایی که وسط سالن، با عینک‌های دودی روی چشم، بالا و پایین می‌پریدند، انگار دور سرش می‌چرخیدند. اندام‌هایشان مقابل مردمک‌های گشاد شده‌ش کش می‌آمد و کج و کوله می‌شد. جوری که انگار روی مغزش بالا و پایین می‌پریدند.
با آویزان شدن آرمیتا از بازویش به خودش آمد. لباسی که پارچه‌ی مصرف شده در آن شاید به زحمت به نیم متر می‌رسید، اندام فریبنده‌ش را با سخاوت به نمایش گذاشته بود. تعادل نداشت. چند قدمی عقب رفت. دستش را پشت کتف لخت دخترک لوند گذاشت و تلاش کرد صاف بایستد اما جثه‌ی ظریف آرمیتا، توانایی تکیه‌گاه شدن برای هیکل درشت او را نداشت. بی‌تعادل قدمی عقب‌تر رفت و به دیوار پشت سرش تکیه زد. صدای پر از ناز او در گوشش نشست و نفس‌های داغی که به پوستش خورد، موجی از حس‌های مختلف را درونش به جریان انداخت.
_ باز که رو پا بند نیستی! زیاده روی کردی عشقم. بیا بریم تو اتاق.
نگاه پر از نفرت سروش را با پوزخند پر رنگی جواب داد و دستش بی‌اراده دور تن دخترک حلقه شد. درست جلوی چشم‌های سرخ شده‌ی سروش، سرش را جلوتر برد و آرمیتا را با ولع بوسید. دخترک هم هیجان زده دستش را میان موهای نسبتا بلند او فرو برد و همراهی‌اش کرد. نفسش تنگ شده و سرش بیشتر از قبل گیج می‌رفت. اندکی خودش را عقب کشید و همراه آرمیتا وارد یکی از اتاق‌ها شد. رقص نورهای رنگارنگ و صدای بلند موسیقی کلافه‌ش کرده و تیر خالص را هم دیدن سروش وسط آن مهمانی به اعصابش زده بود. بدش نمی‌آمد از تمام این‌ها فرار کند و ساعتی را به یک خلوت دو نفره بگذراند.
بدن کرخت شده‌ش را روی تخت دو نفره‌ی وسط اتاق انداخت و خودش را به دست‌های آرمیتا سپرد. دخترک به حدی حرفه‌ای بود که سهیل خودش هم متوجه نشد چه زمانی زیر نوازش دست‌های او، چشم‌هایش به استقبال خواب رفت.
با صدای سرباز بچه سالی که در فلزی را باز کرد و نام او را به زبان آورد، از دنیای مزخرف افکارش جدا شد. به زحمت پاهای خواب رفته‌ش را حرکت داد و دنبال او از اتاقک بیرون رفت.
صدای شماتت و فحش‌های ماموری که مقابلش ایستاده بود را شنید و تمام مدت سکوت کرد. حالش بد بود. حالش از خودش به هم می‌خورد.
_ چند تا بچه پولدار خوشی زده زیر دلتون و فکر کردین دخترای نوجون و احمق بازیچه‌ی دست شمان که می‌برینشون تو اون کثافت خونه‌ها و واسه سرگرمی خودتون سرشون قمار می‌کنین و هربار هرکدومو که عشقتون کشید می‌کشونین تو اتاق خوابتون؟ این‌جا جوری چوب تو آستینتون می‌کنیم که همه این گوه کاریا از یادتون بره!
مغزش از شنیدن همین چند جمله سوت کشیده و باقی حرف‌های مرد را نمی‌فهمید. از هیچ کدام چیزهایی که شنیده بود، خبر نداشت. نمی‌دانست چه اتهامی بهش بسته می‌شود و چه مجازاتی در انتظارش است. دست و پاهایش یخ بسته بود و گوش‌هایش سوت می‌کشید. اتاق کوچک و سردی که در آن بودند، دور سرش می‌چرخید و محتویات معده‌ش هر لحظه تا گلویش بالا می‌آمد و به زحمت آن را فرو می‌داد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان نرماندی
  • فاطیما

    در پارت 40

    تااینجاکه خوبه👌ممنون نویسنده عزیز

    ۳ هفته پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    امیدوارم تا انتها به دلتون خوش بشینه💜

    ۳ هفته پیش
  • نیمه روشن تارا

    در پارت 70

    خسته نباشی عزیزم

    ۱ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    مرسی از شما جان دل 💜

    ۱ ماه پیش
  • ستایش

    در پارت 100

    من پارت ۴۰ این رمان بودم که شما گفتی این رمان کلا داره چاپ میشه برای همین دیگه رایگان نمیشه برای همین نتونستم بخونم الان چند ماهه تو خماریشم همش فکر می کنم تهش چی شد میشه خلاصش بهش بگی تهش تلخه یا شیرین حداقل

    ۱ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    سلام عزیز دلم. رمان برای مدت محدودی مجدد در دسترس قرار گرفته و می‌تونین با پرداخت عضویت تا انتها بخونیدش💜 پایانش هم خوشه

    ۱ ماه پیش
  • گلی

    0

    ولی هنوز تمام نشده خواندنم ولی باز هم ممنون 😚😚

    ۳ ماه پیش
  • گلی

    0

    خیلی خیلی ممنون از نویسنده عزیز دم شما گرم متشکر 😘😘😘🌹

    ۳ ماه پیش
  • گلی

    در پارت 1020

    سلام ممنون از شما نویسنده عزیز لطفاً تا ساعت 12قفل نشه تا من بخونم هنوز نخوندم 😭😭😭

    ۳ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    بخون جانم💜 میمونه تا ۱۲

    ۳ ماه پیش
  • گلی

    0

    ممنون 😍😍 عزیزی

    ۳ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    عزیز دلی💜 امیدوارم بخونی و لذت ببری🥰 منتظر نظرت هستم😍

    ۳ ماه پیش
  • گلی

    0

    ممنون از شما نویسنده عزیز ببخشید من از پارت101 بیشتر نخوندم ولی دم شما گرم که 11پارت آخر را رایگان کردید کلا از موضوع رمان خارج شدم 🤗🤗

    ۳ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    از پارت ۱۰۱ رایگان میکنم براتون بخونید💜

    ۳ ماه پیش
  • گلی

    0

    سلام نویسنده عزیز و دوست داشتنی ببخشید اگه امکانش هست 11پارت آخر را رایگان کنید ممنون

    ۳ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    سلام دوست عزیز برای چند ساعت می‌تونم اون یازده پارت رو رایگان کنم که بخونین لطفاً جا نمونین، نهایتا ساعت ده شب مجدد قفل میشن

    ۳ ماه پیش
  • ناشناس

    0

    سلام خوبین چرا نمیشه رمان رو خوند میشه درستش کنین لطفاً 🙏🙏

    ۶ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    سلام دوست عزیز رمان قرارداد چاپ داره و طبق درخواست ناشر از برنامه حذف شده و دیگه امکان خوندنش نیست

    ۶ ماه پیش
  • Moones

    0

    کتاب چاپ شده ؟

    ۳ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    هنوز نه جان دل اما قرارداد چاپ داره خبر خوب اینکه قراره به زودی برای مدت کوتاهی مجدد دسترسی به رمان باز بشه و بتونید بخونیدش😍

    ۳ ماه پیش
  • مریم گلی

    0

    سلام این رمان تموم شده تمام پارتاشو گذاشتین؟؟؟

    ۷ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    سلام، بله تا انتها پارت گذاری شد و به طور کامل از روی برنامه حذف شد و رفت برای چاپ

    ۷ ماه پیش
  • حنانه

    1

    عه من میخواستم کامل رایگان شه بعد یجا بخونم دیدم حذف شد چراا من همش اینکارو میکنم😑😂

    ۸ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    رایگان شد و اطلاعیه زدم که چه روزی حذف میشه🥺

    ۸ ماه پیش
  • زهرا

    1

    رمان بسیار عالی و هیجان انگیزی بود،ممنون و خداقوت،فقط حیف که ده پارت آخر رو نتونستم بخونم🥲

    ۸ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    ممنونم از همراهیتون دوست عزیز اطلاع رسانی شده بود که امروز حذف میشه، متاسفم که نتونستین تا انتها بخونین💔💜

    ۸ ماه پیش
  • گلی

    0

    ممنون از شما نویسنده عزیز لطفاً زود حذف نکید من هنوز نخوندم🤗🤗

    ۸ ماه پیش
  • زینب

    در پارت 1361

    عالی بود عزیزم،، خداقوت..ممنونم که رایگان شد❤️

    ۸ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    مرسی از همراهی شما🥰

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟