پارت صد و هشتاد :

هرچه با پیدا نکردن مدرک اضطرابش حداقل اندکی رو به کاهش رفته بود، با دیدن عکس رامی پس از تاریخ تولد بامداد که نه می‌دانست آن عکس به چه کار بامداد می‌آمد نه می‌دانست چرا او که در ذهن دخترش برادر خواهر کوچک‌ترش ثبت شده باید تاریخ تولدش با تاریخ تولد بهیاد داراپناه یکی باشد، حالت تهوع و سنگینی مغزش چنان به اوج رسید که سرمای صورتش به یک‌باره به دست و پایش نفوذ کرد و گرمایی نچندان جالب باعث

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • وات؟

    0

    مگه دامیار بور نبود؟ 🤔

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    نسخه‌ی دامیار مشکی بود، نسخه‌ی مهدیارش بوره

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    2

    من هنوز مخالف اینم که با احساسات مزدک بازی بشه داره ازاین خودخواهی رامی بدم میاد💔😔

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    انگار این عشق بیشتر از اینکه ناجی باشه برای مزدک یجور تاوانه

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    چه رمان قشنگی..چه قلم قشنگی🥲

    ۹ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    عزیزم✨

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    اخیییی..نمیدونم دلم واسه کدومشون بسوزههه

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    همه ی نظرام پریده🙂😂

    ۹ ماه پیش
  • فیونا

    0

    دامیار...🥹 بالاخره یه نیم رخ از خودش نشون داد✨

    ۱۰ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    البته اون خیال رامی بود🫣😂

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!