ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت صد و هفتاد و چهارم :
مزدک سکوت کرد تا خود رامی زبان باز کند؛ اما نگاهش منتظر بود و رامی با دیدن رنگ انتظار در نگاه او، پوست لبش را کشید و نفسی لرزان گرفت سپس دل را زده به دریا، چون به اینکه میخواست دامیار را فراموش کند مطمئن بود، صدایش را از خفگی نجات داد.
- اولین دیدارمون رو یادت میاد؟ مزدک!
مکث کوتاهی کرد و در این مکث، نگاهش را در خانهی جنگلی چرخاند و در آخر دوباره بازگشت سر نقطهی اول؛ چش
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
غش کردم😂
۳ ماه پیشمزدک پایدار
0خدا سرشاهده بفهمم با احساساتم بازی کردی، خودم با دستای خودم نفستو میبرم که اگر کنار من نیستی، کنار هیچ کسه دیگه هم نباشی.
۴ ماه پیشمهسا
1ولی بیاین قبول کنیم پسری که موهاش مثل پر کلاغ مشکی و چشماش اقیانوسیه خیلی جذاب تر از پسر بور با چشمای عجیب غریبه
۴ ماه پیشفاطمه زهرا
2نویسنده جان چه راهی رو پیشنهاد میدی برای خالی کردن حرصم؟
۱۰ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
بالا بردن آستانه تحمل و صبر؛ این شروع فرو ریختن دومینووار ناجوریه!
۱۰ ماه پیشفاطمه زهرا
2چی بگم والا...فقط میشه گفت پارتای خیلی قشنگ و البته حرص دراری بودن
۱۰ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
خوبه حداقل قشنگیش به چشم اومد🫣😂
۱۰ ماه پیشفاطمه زهرا
5این راهی که پیش گرفتی فکر نمیکنی یکم که نه خیلی بی رحمانه باشه رامدخت ورهرام؟
۱۰ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
کاری که داره میکنه سنگینه و غیرقابل قبول؛ باید ببینیم ختم این راه چیه
۱۰ ماه پیشفاطمه زهرا
5رامیی کاریی کهه میکنییی واقعاا زشتههه واقعااااااا
۱۰ ماه پیشفاطمه زهرا
1بیشتر از هر چیزی قلم و فضاسازی و توصیفات رمان رو خیلی دوست دارم..
۱۰ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مهسا
1رامی داری اون بتی که ازت تو ذهنم ساختم رو خراب میکنی،داری آدم پفیوزی میشی😂