پارت صد و هفتاد و چهارم :

مزدک سکوت کرد تا خود رامی زبان باز کند؛ اما نگاهش منتظر بود و رامی با دیدن رنگ انتظار در نگاه او، پوست لبش را کشید و نفسی لرزان گرفت سپس دل را زده به دریا، چون به اینکه می‌خواست دامیار را فراموش کند مطمئن بود، صدایش را از خفگی نجات داد.

- اولین دیدارمون رو یادت میاد؟ مزدک!

مکث کوتاهی کرد و در این مکث، نگاهش را در خانه‌ی جنگلی چرخاند و در آخر دوباره بازگشت سر نقطه‌ی اول؛ چش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهسا

    1

    رامی داری اون بتی که ازت تو ذهنم ساختم رو خراب میکنی،داری آدم پفیوزی میشی😂

    ۴ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    غش کردم😂

    ۳ ماه پیش
  • مزدک پایدار

    0

    خدا سرشاهده بفهمم با احساساتم بازی کردی، خودم با دستای خودم نفستو میبرم که اگر کنار من نیستی، کنار هیچ کسه دیگه هم نباشی.

    ۴ ماه پیش
  • مهسا

    1

    ولی بیاین قبول کنیم پسری که موهاش مثل پر کلاغ مشکی و چشماش اقیانوسیه خیلی جذاب تر از پسر بور با چشمای عجیب غریبه

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    2

    نویسنده جان چه راهی رو پیشنهاد میدی برای خالی کردن حرصم؟

    ۱۰ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    بالا بردن آستانه تحمل و صبر؛ این شروع فرو ریختن دومینووار ناجوریه!

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    2

    چی بگم والا...فقط میشه گفت پارتای خیلی قشنگ و البته حرص دراری بودن

    ۱۰ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    خوبه حداقل قشنگیش به چشم اومد🫣😂

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    5

    این راهی که پیش گرفتی فکر نمیکنی یکم که نه خیلی بی رحمانه باشه رامدخت ورهرام؟

    ۱۰ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    کاری که داره میکنه سنگینه و غیرقابل قبول؛ باید ببینیم ختم این راه چیه

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    5

    رامیی کاریی کهه میکنییی واقعاا زشتههه واقعااااااا

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    بیشتر از هر چیزی قلم و فضاسازی و توصیفات رمان رو خیلی دوست دارم..

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!