ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت صد و هفتاد و سوم :
رامی که ذهنش را درگیر نگاه طولانی و سنگین مزدک کرده بود، نگاهش را روی محتوای لغزان شیرعسل که تا نیمهی ماگ میرسید، چرخاند و نفسی گرفت، عطر شیرعسل را به مشام کشید سپس به آرامی خم شد و ماگ را روی میز گذاشت. با این خم شدن رامی، مزدک به خود آمد و پس از مدتی طولانی پلکی زد و نگاهش را سوی پنجرهی خیس از باران دواند؛ باران هنوز ادامه داشت و قطراتش را شلیکوار به پنجره میکوفت. نگاه که از رامی
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
تقصیر من نیست مقصر رامیه، اونو نفرین کن😂
۳ ماه پیشریحانه
1مهدیه تو باید فیلم نامه نویس بشی 😄 بابا دست خوشش چقد خوب فضا سازی می کنی وای خیلی خوبه خیلییی اصلا عشق میکنم این رمان رو میخونم🥹🥰
۴ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
قلبم رفت^^ امیدوارم تا تهش عشق کنی😭🤍
۴ ماه پیشفاطمه زهرا
4یکم صورت خوشی نداره برای فراموشی کسی که دوستش داری از کسی که دوستت داره استفاده کنی(:
۱۰ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
درواقع اصلا صورت خوشی نداره؛ اهالی ناجوری خطاهای زیادی دارن، نتیجش رو هم ناجور میبینن و هیچکس از این قاعده مستثنی نیست حتی رامدخت!
۱۰ ماه پیشفاطمه زهرا
0وای هومن بیچاره هم گناه داره...
۱۰ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
شریک جرم رامی شدن این نتایجم داره!
۱۰ ماه پیشفاطمه زهرا
0پارت قبلی معلوم بود ناراحت بودم؟😂😭
۱۰ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
خیلی معلوم بود🥲😂
۱۰ ماه پیشفاطمه زهرا
0خیلی فضاسازیی قشنگهه😭🥹
۱۰ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
🥺✨🤍
۱۰ ماه پیشفاطمه زهرا
0و باز هم تکرار لحظه ی دوست داشتنی "هوم" 🫠ولی خب این بار غمگین بود بنظرم...
۱۰ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
از زبونشون نمیفته که:)
۱۰ ماه پیشفاطمه زهرا
0اخیی،چقدر مزدک حواسش هست🫠✨
۱۰ ماه پیشفاطمه زهرا
1جوری که مزدک عاشقه>>>
۱۰ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مهسا
0خیلی دارم سعی میکنم نویسنده رو نفرین نکنم😂😂 ببین بخدا آخر و عاقبت نداره اینطوری زجر دادن این بچه... خیر نبینی رامدخت که این بچه رو خون به جیگر کردی