پارت صد و شصت و هشتم :

نگاهی به فضای طبقه‌ی بالا انداخت سپس دستش را پیش برد و در چوبی انتهای راهروی چپ را بی‌صدا گشود. هرچه تا رسیدن به در محتاط عمل کرده بود، همین‌که در را مقابل خود باز دید، جنبید و به سرعت وارد شد و در را بست که از صوت بسته شدنش، شانه پراند و لب زیرینش را زیر دندان گزید سپس محکم چشمانش را بست. لحظاتی را به همین شکل گذراند تا اینکه یک چشمش را باز کرد و کمی رو به در غرق تاریکی راهرو خم شد، گوش ایس

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه ❤️

    1

    چرا حس میکنم این پوریا پلیسه اومده زاغ سیای وهرام ها رو بزنه 🤔 نمیدونم والا این ناجوری در از شگفتی 🧐 ممنون نویسنده جون 💜💜💜

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    انگار توی ناجوری از هرکسی میشه هر انتظاری داشت🫣

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    ایشالله که راجب دامیار نباشه که هارتم ترک میخوره📿🤲

    ۱۰ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    هنوز با این بچه مشکل داری🫣😂

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    خسته نباشی نویسنده ی عزیز...خیلی پارتای قشنگ و دلنشینی بودن،و طبق معمول ترکوندی🤝💜

    ۱۰ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    فدای نگاهت، ممنون از انرژیت😍🫶🏼

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    بازمم میگمم خیلی این پارت و دوست داشتمممم✨😭خیلیی قشنگگ بودد واقعاااا...مخصوصا اونجا که سر شکلات بحث میکنن یا هومن از فرارای رامی مثال میزنه🥹🛐

    ۱۰ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    قشنگیای رفاقت این دوتا تمومی نداره✨

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    هومن خیلی خوبه واقعا😭دانلودد یکیی مثلل هومنن،من هومنو میخواامم...نههه اصلااا همه رو میخواامم😭😭

    ۱۰ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    همه رو باهم؟ شدنی نیست، فقط یکی!

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    این پوریا کی بود؟یادم نمیادش اگه تو پارتای اول بوده باشه...ولی خب معلومه اینم یه چیزی تو چنه ش داره(نمیدونم درست گفتم یا نه😂😔)

    ۱۰ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    این فصل اضافه شده؛ یه کافه‌چی که واسه راه‌اندازی کافه توی روستای خانوادگیش اومده، بچه‌ی بدی نیست😁

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    واقعاا پارتت شیرینیی بودد همش لبخند رو لبامم بوددد😭💋

    ۱۰ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    عزیزم😍🫶🏼

    ۱۰ ماه پیش
  • فیونا

    0

    چه شریک جرم باحالی🫠🫶🏻 خواسته ی رامی مربوط به مهدیار میشه؟

    ۱۰ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    شایدم، باید منتظر موند و دید!

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    شاید راجب عزیز دلم مزدک باشه🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    این پارت خیلی به دلم نشست و دوستش داشتم🥲💕

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    رابطه ی هومن و رامی واقعا خیلی قشنگه🥹✨

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    اخخ قلبمممممم

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!