پارت صد و هفتاد و پنجم :

مزدک ویران شده بود، صدای ناله‌های قلب زیر آوار مانده‌اش را اگر رامی نمی‌شنید، خودش از بلندای ناله‌اش کر شده بود. ویران شده بود، بهم‌ریخته بود، آنچه را شنیده بود که در تمام مدت از همان لحظه که خود را درگیر رامی دید تا همین لحظه شجاعت بر زبان آوردنش را حتی در خلوت خود نداشت و آنقدر قرار گرفتن در موقعیتی که احساسات این کوه یخ نمایان شود؛ آن‌هم توسط رامی و در برابر چشمان خود او برایش سخت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهسا

    1

    ایشالله به زمین گرم بشینی رام دخت ورهرام...ایشاله دامیار جلو چشام پرپر بشه

    ۴ ماه پیش
  • مهسا

    1

    اسم مَنَ دیه نیار، جلو چیشام دیه نَیاااا

    ۴ ماه پیش
  • چه بد

    0

    یا باید دامیار هرچه زودتر بیاد یا کلا نیاد ک اگه بیاد وای به حال مزدک🤒

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    مزدک بیچاره‌ی من..

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    5

    کار رامی خیلی خیلی اشتباه و وحشتناکه 😬 واقعاً دلم برای مزدک کباب میشه عاشقی بد دردیه مخصوصا برای مزدک با این لیلی ظالم 💔

    ۶ ماه پیش
  • ندا

    0

    سلام ممنون عالی بود فقط اینکه به دامیار نمیرسه یعنی

    ۱۰ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    حالا اول خود دامیار بیاد بعد میبینیم میرسه یا نه فعلا که دور، دور مزدکه😁

    ۱۰ ماه پیش
  • فیونا

    3

    اومم..احیانا میشه بگید دامیار جان کِی تشریف مبارکشون و میارن؟👀 دلم نمی خواد مزدک و توی این حال ببینما ولی خیلی وقته چشم انتظار رخ نمودن اون شازده ام✨

    ۱۰ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    خیلی زود دوباره به ناجوری برمیگرده، فقط یکم دیگه تا ورودش مونده😁

    ۱۰ ماه پیش
  • فیونا

    4

    رامی جان زده به سرت؟ خودت هیچی... دیگه چرا به این بچه این جوری ظلم می کنی؟🥲🤌🏻 احساس کردم مزدک خیلی مظلوم شده

    ۱۰ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    عشق میتونه آدمی مثل مزدک رو هم مظلوم نشون بده🫠

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    اصلا همه چیه این رمان قشنگه...همه چیش...هرچند غمگین بود ولی پشمام ریخت انقدر قشنگ حس مزدک رو توصیف میکنی و خلق کردی:-

    ۱۰ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    پارت غمگین زد توی ذوقت؛ ولی ممنون که منو با نظرت خوشحال کردی✨🫶🏼

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    "هربار که اسمم رو صدا میزنی،دلم پر میکشه لحن صدات رو ببوسم"🫠✨

    ۱۰ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    🥺✨

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    2

    رامی مطمئنن مظلوم ترین فرد دنیای ناجوریه و همه دوستش دارن...ولی خب بی صبرانه منتظره کارماشم🙂

    ۱۰ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    بسپار به من و زمان؛ هر قدم اشتباه توی ناجوری تاوان داره:)

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    3

    حقیقتا از اول رمان منتظر همچین لحظه هایی بودم..ولی خب دیگه نیستم...غمی که داشت غلبه میکرد به قشنگیش(((:

    ۱۰ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    میشه گفت حدسش رو میزدم

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    ولی دیالوگای مزدک>>>>

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    چقدر پارت قشنگ و البته غمگینی بود...

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!