ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت صد و هفتاد و پنجم :
مزدک ویران شده بود، صدای نالههای قلب زیر آوار ماندهاش را اگر رامی نمیشنید، خودش از بلندای نالهاش کر شده بود. ویران شده بود، بهمریخته بود، آنچه را شنیده بود که در تمام مدت از همان لحظه که خود را درگیر رامی دید تا همین لحظه شجاعت بر زبان آوردنش را حتی در خلوت خود نداشت و آنقدر قرار گرفتن در موقعیتی که احساسات این کوه یخ نمایان شود؛ آنهم توسط رامی و در برابر چشمان خود او برایش سخت
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
مهسا
1اسم مَنَ دیه نیار، جلو چیشام دیه نَیاااا
۴ ماه پیشچه بد
0یا باید دامیار هرچه زودتر بیاد یا کلا نیاد ک اگه بیاد وای به حال مزدک🤒
۶ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
مزدک بیچارهی من..
۶ ماه پیشفاطمه ❤️
5کار رامی خیلی خیلی اشتباه و وحشتناکه 😬 واقعاً دلم برای مزدک کباب میشه عاشقی بد دردیه مخصوصا برای مزدک با این لیلی ظالم 💔
۶ ماه پیشندا
0سلام ممنون عالی بود فقط اینکه به دامیار نمیرسه یعنی
۱۰ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
حالا اول خود دامیار بیاد بعد میبینیم میرسه یا نه فعلا که دور، دور مزدکه😁
۱۰ ماه پیشفیونا
3اومم..احیانا میشه بگید دامیار جان کِی تشریف مبارکشون و میارن؟👀 دلم نمی خواد مزدک و توی این حال ببینما ولی خیلی وقته چشم انتظار رخ نمودن اون شازده ام✨
۱۰ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
خیلی زود دوباره به ناجوری برمیگرده، فقط یکم دیگه تا ورودش مونده😁
۱۰ ماه پیشفیونا
4رامی جان زده به سرت؟ خودت هیچی... دیگه چرا به این بچه این جوری ظلم می کنی؟🥲🤌🏻 احساس کردم مزدک خیلی مظلوم شده
۱۰ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
عشق میتونه آدمی مثل مزدک رو هم مظلوم نشون بده🫠
۱۰ ماه پیشفاطمه زهرا
1اصلا همه چیه این رمان قشنگه...همه چیش...هرچند غمگین بود ولی پشمام ریخت انقدر قشنگ حس مزدک رو توصیف میکنی و خلق کردی:-
۱۰ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
پارت غمگین زد توی ذوقت؛ ولی ممنون که منو با نظرت خوشحال کردی✨🫶🏼
۱۰ ماه پیشفاطمه زهرا
0"هربار که اسمم رو صدا میزنی،دلم پر میکشه لحن صدات رو ببوسم"🫠✨
۱۰ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
🥺✨
۱۰ ماه پیشفاطمه زهرا
2رامی مطمئنن مظلوم ترین فرد دنیای ناجوریه و همه دوستش دارن...ولی خب بی صبرانه منتظره کارماشم🙂
۱۰ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
بسپار به من و زمان؛ هر قدم اشتباه توی ناجوری تاوان داره:)
۱۰ ماه پیشفاطمه زهرا
3حقیقتا از اول رمان منتظر همچین لحظه هایی بودم..ولی خب دیگه نیستم...غمی که داشت غلبه میکرد به قشنگیش(((:
۱۰ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
میشه گفت حدسش رو میزدم
۱۰ ماه پیشفاطمه زهرا
0ولی دیالوگای مزدک>>>>
۱۰ ماه پیشفاطمه زهرا
0چقدر پارت قشنگ و البته غمگینی بود...
۱۰ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مهسا
1ایشالله به زمین گرم بشینی رام دخت ورهرام...ایشاله دامیار جلو چشام پرپر بشه