ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت سی :
رازان با کنجکاوی گردن کشید سپس اولیننفر وارد راهباریکه شد، هومن گوشهای ایستاد و رامی با نگاهی به او، دستانش را درهم قفل کرد و دنبال رازان راه افتاد. فضای راهباریکه با تکچراغ بالای در فلزی که بالای راهپله قرار داشت، روشن شده بود. به واسطهی نور همان چراغ، رازان از روی گودال کوتاهی که در آن آب جمع شده بود، پرید و رامی را متوجه گودال کرد. دست رازان نشسته روی نردهی فلزی سفید و زنÚ
لطفا صبر کنید...

نفس
1چه عجب هومن نخندید ویک راحل خوب واسه رامی پیدا کرد