ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت سی و چهارم :
دستی درحال طنازی با آن ظرافت استخوانبندی و روشنی پوست نازکش باملایمت دستگیرهی دری را بالا برد؛ صاحب دست، لب زیرینش را به دهان کشید و برای لحظاتی نفس حبس کرد. زمانیکه دستگیره در جای خود قرار گرفت و صدایی از بسته شدن در سکوت خانه را نشکست، نفسش را آزاد کرد و پلک محکمی زد و بعد؛ به سمت راهپله برگشت و نگاهش با دقت در اطراف چرخید. گوش تیز کرد؛ اما چون صدایی از سالن و آشپزخانه نشنید، دستا
مطالعهی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطمه ❤️
0چقدر این ایرج غیر قابل پیش بینی و وحشتناکه 😬میخواد چیکار کنه با رامدخت
۹ ماه پیشنفس
3خیلی خانواده کسل کننده وبیخودی هستند خدادروتخته روباهم جور کرده آدم حوصلش سر میره با اینا
۹ ماه پیشاکرم بانو
3ایرج و بانو چقد مثل دوتا جادوگرن
۹ ماه پیشفیونا
3قسمت گریز رامدخت از عمارت ورهرام و آواز خوندن و کمکش به اون گنجشک خیلی قشنگ بود🫠🫶🏻:) ولی ایرج خیلی ترسناکه ها!
۱ سال پیش
مهدیه.ف | نویسنده رمان
چقدر ذوق کردم با نظرت✨🤍 ایرج ترسناکترینه، باور کن؛ یه کارهایی کرده و میکنه که... نگم واست
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Fatemeh
0از ایرج و بانو اصلا حس خوبی نمیگیرم