پارت سی و دوم :

با خروج هومن از راه‌باریکه، رازان که دست به سینه به ماشین تکیه داده بود آهسته چرخید و رو به رامی علامت داد از روی جدول کنار خیابان بلند شود و در ماشین بنشیند. هومن سوئیچ ماشین را از جیب شلوار درآورد و دکمه‌ی بازگشایی قفل را فشرد سپس نگاهش را به چهره‌ی درهم و غرق فکر رامی دوخت. ذهن رامی درگیر واکنش خود نسبت به بامداد یا به قول خودش همان مرد مبارزی بود که بی‌اختیار نسبت به مبارزه جذبش کرد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Fatemeh

    0

    چقد دلم برای بامداد سوخت💔🥺

    ۹ ماه پیش
  • سرو

    2

    من که تازه اول داستانم ولی امروز چشمم درآمد تااینجارو یک بند خوندم بمیرم برای دل بامداد خودش مگه چندسالشه که بچه هم داره وای من امشب هلاک میشم

    ۹ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    قشنگم🤍 طفلی بامداد یه شبه مرد شد و افتاد توی چاله‌های زندگی

    ۹ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    بامداد دختر داره؟میخواستم با رازان شیپش کنم

    ۹ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    چخبره زوج رازداد انقدر طرفدار پیدا می‌کنه🫣😂

    ۹ ماه پیش
  • فخری

    0

    خسته نباشی مهدیه جان عالی بود دست گلت درد نکنه قلمت مانا عزیزم 🙏🏻❤🌹

    ۱۲ ماه پیش
  • فیونا

    1

    الهی...! بامداد دختر داره؟ اسم دخترش نشاطه؟

    ۱ سال پیش
  • مهدیه.ف | نویسنده رمان

    یه دختر کوچولوی چهارساله، آخ آخ زندگی بامداد هم داستانی داره:)

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️