ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت سی و دوم :
با خروج هومن از راهباریکه، رازان که دست به سینه به ماشین تکیه داده بود آهسته چرخید و رو به رامی علامت داد از روی جدول کنار خیابان بلند شود و در ماشین بنشیند. هومن سوئیچ ماشین را از جیب شلوار درآورد و دکمهی بازگشایی قفل را فشرد سپس نگاهش را به چهرهی درهم و غرق فکر رامی دوخت. ذهن رامی درگیر واکنش خود نسبت به بامداد یا به قول خودش همان مرد مبارزی بود که بیاختیار نسبت به مبارزه جذبش کرد.
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
سرو
2من که تازه اول داستانم ولی امروز چشمم درآمد تااینجارو یک بند خوندم بمیرم برای دل بامداد خودش مگه چندسالشه که بچه هم داره وای من امشب هلاک میشم
۹ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
قشنگم🤍 طفلی بامداد یه شبه مرد شد و افتاد توی چالههای زندگی
۹ ماه پیشاکرم بانو
1بامداد دختر داره؟میخواستم با رازان شیپش کنم
۹ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
چخبره زوج رازداد انقدر طرفدار پیدا میکنه🫣😂
۹ ماه پیشفخری
0خسته نباشی مهدیه جان عالی بود دست گلت درد نکنه قلمت مانا عزیزم 🙏🏻❤🌹
۱۲ ماه پیشفیونا
1الهی...! بامداد دختر داره؟ اسم دخترش نشاطه؟
۱ سال پیش
مهدیه.ف | نویسنده رمان
یه دختر کوچولوی چهارساله، آخ آخ زندگی بامداد هم داستانی داره:)
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Fatemeh
0چقد دلم برای بامداد سوخت💔🥺