پارت سی و پنجم :

خورشید مشکی جنگل چشمان رازان روی دیوار آن‌سوی راهرو چرخید و با فشردن لبان برجسته‌اش برهم، دمی گرفت و تکیه از در اتاق برداشت. بازدمش را همراه قدم برداشتن سمت انتهای راهرو بیرون فرستاد و دستی به پیشانی دردناکش بابت بهم‌ریختگی شدید ذهنش پس از شنیدن حرف‌های ایرج کشید. نه او و افکارش را درک می‌کرد نه تمایلی به درک کردن او در خود حس می‌کرد؛ اما نمی‌دانست چطور ذهنش را آرام کند، ذهنی که درگ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    8

    یه لحظه تعجب کردم رازان میخواد زخمشو نوازش کنه😐😐

    ۹ ماه پیش
  • آذر

    7

    انرژی زنانه رازان=صفر

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️