ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت سی و پنجم :
خورشید مشکی جنگل چشمان رازان روی دیوار آنسوی راهرو چرخید و با فشردن لبان برجستهاش برهم، دمی گرفت و تکیه از در اتاق برداشت. بازدمش را همراه قدم برداشتن سمت انتهای راهرو بیرون فرستاد و دستی به پیشانی دردناکش بابت بهمریختگی شدید ذهنش پس از شنیدن حرفهای ایرج کشید. نه او و افکارش را درک میکرد نه تمایلی به درک کردن او در خود حس میکرد؛ اما نمیدانست چطور ذهنش را آرام کند، ذهنی که درگ
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
8یه لحظه تعجب کردم رازان میخواد زخمشو نوازش کنه😐😐