پارت صد و سی و ششم :

در میان بازوهایش محصور بودم و صدای کوبش قلبش در سینه، مانند تندری بود که در یک شب طوفانی می‌غرید. سکون و آرامشی که این طوفان به من می‌داد، شبیه هیچ چیز نبود و هرگز تجربه‌اش نکرده بودم. چانه‌ام را روی سینه‌اش گذاشتم و به چشمان خمارش زل زدم. نیاز به گفتن هیچ کلمه‌ای نبود... احساسی که در چشمانم لانه کرده، خودش بلندتر از هر صدایی فریاد می‌زد که چقدر این پسر روبه‌رویم را دوست دارم. انگشتش ر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Asma

    1

    وای اون هیجان و آشوبی که بعد صحنه های آروم و آرامش بخش میاد خیلی خوب به تالیف در اومدن و ما هم خودمونو وسط میدون جنگ تصور میکنیم

    ۳ ماه پیش
  • پرنیا

    1

    دختر جسور بازم کمک خودشو کرد 🥹😍😍

    ۳ ماه پیش
  • سارا

    0

    وای مثل افسانه ی چمروش شد که سریع بعد حس خوب همه چی گره خورد

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️