ماسیس به قلم سعیده نعیمی
پارت صد و بیست و دوم :
بعد از کمی صحبت، پشوتن و همراهانش قصد رفتن کردند و تا نزدیک در همراهیشان کردیم. آلان ومانی، پسر کوچک گالوس با نوند سرگرم بودند و در گوشه حیاط یالهایش را شانه میکشیدند با صدای بلند گفتم:-اسبم را بیاورید میخواهم بروم.
گالوس گفت:-اسب بسیار خوبی است.
-آری آن را وقتی که...
نگذاشت سخنم را کامل کنم و گفت:- میدانم داناک همه چیز را گفته.
چشمانم به سوی داناک کشیده شد. شانهای بالا
لطفا صبر کنید...

ساجد
0خسته نباشی سعیده جان،یعنی ممکنه بانو آیرا فهمیده باشه ماسیس دختر خودشه؟