ماسیس به قلم سعیده نعیمی
پارت صد و بیست و ششم :
مهتران و سربازان بیشتری وارد اسطبل شدند و با تعجب لحظهای نگاهم میکردند و سپس مشغول زین کردن اسبها میشدند. ابیش که از جایش تکان نخورده بود، خطاب به من نجوا کرد:- برو.
پایین پیراهنم را به چنگ گرفتم و سریع از اصطبل خارج شدم. هرج ومرجی بیرون به راه افتاده بود و سربازانِ سواره نظام برای برداشتن اسبهایشان به اصطبل هجوم آورده بودند. آریو به سمتم دوید و گفت:- ابیش کجاست؟
با حیرت گفتم:-
مطالعهی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطیما
0فقط خیلی وقته سعیده جون دیگه تو کامنتا نیستن اصن میخونید کامنت هارو؟
۳ ماه پیش
سعیده نعیمی | نویسنده رمان
بله عزیزم همه رومیخونم ❤️🌹
۳ ماه پیشساجده
0شیشه ی عمر دیو ها دست خودشونه یا شاه؟ وای فکر کنین ماسیس شیشه های عمر و گیر بیاره
۳ ماه پیشفاطیما
3چیزی که این رمان و قشنگ و خاص میکنه توصیف جزئیاتشه نوع چینش کلماتشه با اینکه هیچ ایده ای از اون زمان نداریم ولی قشنگ میتونیم تجسم کنیم مرسی از سعیده جون بابت خلق همچین دنیایی
۳ ماه پیشهرا
1اوممم بخوام بچه هامو رتبه بندی کنم ماسیس شیشم هوم ابیش درمنه
۳ ماه پیشسایدا
4هیرمانم موجود جالبیه ها اکام هم خیلی خیلی گوگولیه (یجورایی دلم براش کبابه که با این سن کمش و رفتار های کودکانه اش باید انقدر سختی بکشه) و باز هم هومان به شدت منفورههههه
۳ ماه پیشطاهره
1واقعا جذاب و دلپذیر بود مرسی از قلمتون بانو
۳ ماه پیشکشمش
3من که دارم رمان و میخونم یه کراش خیلیییی عمیقی رو ماسیس زدم چه برسه به ابیش ماسیس تو چییی ماسیس تو کییی
۳ ماه پیشسحر
3دخترکم خیلی خفنه اینکه اون زمان انقدر پا به پای مردا تو میدون ها هست و همه دهنشون باز میمونه خیلی جذابه
۳ ماه پیشپرنیا
1حالانمیشد یه چند ساعت دیگه حمله میکردن تا این دوتا دل و قلوه بیشتری میگرفتن
۳ ماه پیشپرنیا
2فقط اون خنده خشاتریا که قایمش کرد
۳ ماه پیششهره
1خیلی زیبا بود مرسی از قلمتوگ
۳ ماه پیششهره
3وقتی سه روز تمام صبر میکنی و لحظه ی اول وارد سایت میشی تا ادامه ی صحنه ی رمانتیک و بخونی ولی یهو با دیو ها روبرو میشییی با ما چیکار میکنی سعیده جان:)))))
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

وهمنش
0وای چرا شب نمیشه بی صبرانه منتظرم