ماسیس به قلم سعیده نعیمی
پارت صد و سی و پنجم :
هوا رو به تاریکی بود و مشعلها را روشن کرده بودند. از سطلی آب برداشتم و دستمال هیرمان را شستم و آن را روی نیزهای انداختم تا خشک شود. هرچه چشم چرخاندم نتوانستم اَبیش و دوستانش را پیدا کنم. به روی دیوار و نزد هیرمان بازگشتم. سپاه دشمن از حالت اولیه خود خارج شده و در حال اتراق و به پا کردن آتش بودند. به هیرمان گفتم:- انگار دیگر قصد حمله ندارند.
-آری... در همان لحظات نخست، تلفات زیادی را متحم
مطالعهی این پارت کمتر از ۲۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
پرنیا
2خودتو با اتش یکی میکنی آخه 🤨این دختر عااااشقته ابیش ببین خودش اجازه داد😇😊😍😍
۲ ماه پیشپرنیا
2واای بالاخره دل ابیش آروم شد چقد قشنگن چقد اینا بهم میان من عاشقشونم بخدا🥰🥰🥰🥰🥰
۲ ماه پیشساغر
3اگه تو زندگی یه دیوونه ای مثل ابیش پیدا نکنم که پشتم اینهمه راه بیاد و حواسش بهم باشه چی
۲ ماه پیشزهرا
1وای دقیقا😭😭
۲ ماه پیشزهرا
2وای جیگرم برا هیرمان کباب شد🥲😂 ابیش همه رو بسیج کرد اذیتش کنن :(😂😂
۲ ماه پیشا.........م
2نمیدونم چرا ته دلم حس میکنم رمان تهش خیلی تلخ تموم میشه
۲ ماه پیششیرین
2وای...شاید بهترین پارتی که خوندمممم🥹😭😍
۲ ماه پیشساجده
2بچم هیرمان و چرا میندازین قربونش برم بنظرم هیرمانم وقت زن گرفتنشه نظرتونه؟ کاپل فرعی نداره رمان حیفه
۲ ماه پیشساجده
4خیلی خیلی خیلی جذاب بود هم توصیفش هم بیانش همه چیش من اینور غش رفتم چه برسه به ماسیس
۲ ماه پیشساغرر
2دوتایی اتیششون تندههه خیلی بهم میان ای خدااا
۲ ماه پیشنازنین
2ای خداااا چقدر جذاب بود این پارت دیگه فکر کنم پرونده حسادتاشون بسته بشه دیگه
۲ ماه پیشهرا
3وای بلاخره بعد ۱۳۴ پارت وای خدایا این کفترای عاشق منم بهم رسیدن قربونشون برم
۲ ماه پیشساحره
2عرررررر واییییی خدایاااااا ای قلبم وای وای وای چقدر ناز بود وایی بلاخرههههه
۲ ماه پیشآوا
2خیلی قشنگه عشق ماسیس و ابیششش خارق العاده استت
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

پرنیا
2چه انتقامی از هیرمان بیچاره گرفتن😂😂😂عاقا داداششه ولش کنید