پارت صد و سی و نهم :

چشمهایم را که باز کردم، خود را میان چادری دیدم. روی تخت نشستم و به اطراف چشم چرخاندم. اصلا یادم نمی‌آمد چگونه به اینجا آمده بودم و آخرین چیزی که به خاطر داشتم، صحبت کردن با اَبیش بود. بیهوش شده بودم؟ لحافی که به رویم کشیده شده بود را کنار زدم. پیراهنی نخی و‌نازک به تن داشتم. لرزی در تیره کمرم احساس کردم. چه کسی پیراهنم را عوض کرده بود؟ اَبیش؟ صورتم گُر گرفت و لحاف را تا زیر چشمانم بالا کشیØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیا

    0

    ابیش مهربون 🥰🥰🥰

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️