پارت صد و سی و دوم :

چند ساعتی بود که بیرون از کاخ قدم می‌زدم. کشته شدن بردین، قصر را در غمی تیره فرو برده بود و تاریکی شب انگار کبودتر از شب‌های دیگر شده بود. آریو روی چمن‌ها دراز کشیده و‌دستانش را زیر سرش گذاشته بود. نفس عمیقی کشید و در حالی که ستاره‌ها را به تماشا نشسته بود گفت:-گمان میکنم این آخرین شبی است که می‌توانیم با خیالی آسوده از دیدن ستارگان لذت ببریم، از فردا فقط می‌توانیم برق فلز و شمشیر را ب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساجده

    1

    اینکه یه دنیایی به این زیبایی و دارم که میتونم هر از چندگاهی بهش پناه بیارم و باید ممنون شما باشم خانم نعیمی خسته نباشید بسیار زیبا

    ۴ ماه پیش
  • Pa ya

    1

    توی افسانه چمروش هوم یبار به درمنه گفت بعداز جنگ ماسیس ناپدید میشه و دیگه کسی نمی بیندش یعنی میره جنگل هروا یا با ابیش یه زندگی جدید رو شروع میکنه؟

    ۴ ماه پیش
  • شیرین

    1

    اول فکر کردم هروا ولی یادم اومد که نوشته بود تا زمان مرگش دیگه به توشار برنگشت پس احتمالا میره جایی دیگه زندگی میکنه.

    ۴ ماه پیش
  • پریا

    2

    نزدیک جنگه و ای کاش پارتا هم طولانیتر میبود که مسئله ای نصفه نمونه..این پارت به نسبت پارت های قبلی کوتاهتر بود...اما زیبا بود...تشکر

    ۴ ماه پیش
  • پرنیا

    1

    منتظر بمونیم که ماسیس چطوری قراره باز زیبایی بیافریند 😉

    ۴ ماه پیش
  • پرنیا

    3

    آریو هم خوب ابیش رو دست میندازه😂

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️