پارت صد و سی و سوم :

هیرمان از پلکان بالا آمد و از لبه دیوار به دوردست نگاه کرد. گردو خاکی که از سم اسبها بلند شده، آسمان را برداشته بود. با عالیجناب هومان درمورد استحکام دیوارها صحبت کوتاهی کردند و سپس به سوی ما آمد. به خشاتریا درود فرستاد رو به من گفت:-نمی‌خواهی به پناهگاه بروی؟
سرجنباندم:- خیر باید مانع ورود دیوها به شهر شویم و جز من کسی نمی‌تواند اینکار را انجام دهد.
به سرتاپایم نگاهی انداخت و گفت:

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Amirali

    2

    کاش میتونستم این رمان رو بخونم بخش آنلاین دسترس پذیر نیست

    ۴ ماه پیش
  • شیرین

    2

    اره سعیده جووون لطفااا🥹😭 خییییلی زیاده تا جمعه...جای حساسشم هستیمممم

    ۴ ماه پیش
  • ساجد

    3

    آره سعیده جون خیلی وقته پارت هدیه نزاشتی لطفاً🙏

    ۴ ماه پیش
  • پرنیا

    2

    آتش رو جوری سوزوندن که به مرگ ماسیس راضیه بدرد نخور

    ۴ ماه پیش
  • پرنیا

    2

    انقد خوشم میاد که هیرمان به ماسیس توجه میکنه و ابیش حرررص میخوره پسره ی حسود 😉

    ۴ ماه پیش
  • ساجد

    6

    سعیده جون خیلی حساسی تموم شد سخته تا جمعه صبرکنیم امکانش هست پارت هدیه بزاری لطفاً🙏🙏🙏

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️