لیست کلیه پارتهای رمان گالری مردگان : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 84
-
رمان گالری مردگان - پارت 1
مقدمه سفید به نشانهی یک بوم خالیست که آغاز یک شروع دوباره است. شروعی از عشق، درد، ناراحتی و مرگ... در بعدی دیگر، سفید شاید همان سفیر سرد، منزوی و خشک باشد. همان که بیحسی میآورد و بیذوقی! انسانها مجموعهای از گوشت، پوست، خون، استخوان و احساساسات هستند؛ و رنگها، احساسات را تحریک میکنند. ...
بروزرسانی در : ۲۶۳ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 2
از خواب پرید. تنش مملو از عرق سرد شده بود. چند ثانیهای طول کشید تا موفق شد زمان و مکان را دریابد. همهجا تاریک بود. مانند یک گور عمیق... به صورتش دست کشید. به گردنش، به سینههایش، رانهایش. همگی سالم بودند. لباس خوابی ساتن به تن داشت که با عرق تنش درآمیخته بود. موهای خرمایی لختش با اسکرانچی همر...
بروزرسانی در : ۲۶۳ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 3
آن روز نیز، در آشپزخانهی نیمهتاریک، صبحانهاش را سر پا خورد و از خانه بیرون زد. تا رسیدن به مترو، قدم زد و تمام مسیر رسیدن تا دانشگاه را در سکوت گذراند. آن روزها، بیشتر در سکوت میگذشت. ورودی دانشکده که رسید، حضور شخصی که به او نزدیک میشد، توجهش را جلب کرد. پسری بود با قد متوسط، لاغر اندام ب...
بروزرسانی در : ۲۶۳ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 4
مثل این بود که قلبش ناگهان فرو ریخته باشد. دیگر چه کسانی وجود داشتند که از دایرهی اتهام پلیس جا مانده بودند؟ آراز خجالتزده زمزمه کرد: _دوست نبودیم. فقط... همکلاسی بودیم. _شما همهی همکلاسیهاتون رو با اسم کوچیک صدا میزنید؟ نمیدانست چگونه آن کلمات از دهانش خارج شدند. صدایش اندکی اوج گرفته...
بروزرسانی در : ۲۶۳ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 5
_وسیله؟ مایا تا حدودی آرام و گیج شده بود. آراز باز هم اینپا و آنپا کرد. _من توی کلاس نقاشی، پشت تختهشاسی سادهی لنا طرح کشیده بودم. همون گرگی که در حال زوزه کشیدن بود. مایا با یادآوری چیزی، زمزمه کرد: _پس کار شما بود؟ گفت که یکی از دوستاش براش کشیده. خیلی زیبا بود. پسرک پس از سکوتی آزارد...
بروزرسانی در : ۲۶۳ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 6
به محض عبور از در ورودی، ناگهان حس نگرانی بر مایا غالب گشت. اتاقکی بسیار کوچک بود با دری در یک سمت آن و دو دستگاه دیواری که در نزدیکی در نصب شده بودند. دخترک پرسید: -کارتتو هنوز داری؟ نگاه مایا پر از وحشت شد. -کارتم... نمیدانست از چه کارتی سخن میگوید. اما قبل از آن که بخواهد چیز بیشتری بگوی...
بروزرسانی در : ۲۶۳ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 7
در آغوش تکتکشان فرو رفت و از تن پسرها و واکنش دوستانهی عجیبشان، چندشش شد؛ اما نتوانست مخالفتی بکند. ظاهرا لنا به آنها چنین اجازهای میداد و او اکنون لنا بود. هر کدام سوالی میپرسیدند و او مانده بود چه جوابی بدهد. اویی که نه آنها را میشناخت و نه نامشان را میدانست. هر اشتباهی ممکن بود برایش...
بروزرسانی در : ۲۶۳ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 8
پسر با نگرانی به مایا چشم دوخت. –یعنی واقعا هیچی یادت نمیاد؟ بهنظر جدیجدی آسیب دیدی! مایا سعی کرد خودش را جمع و جور کند. –در مورد اتفاقی که برای مغزم افتاد، شوخی نکردم. حتی آدرس اینجا رو از یه یادداشت قدیمی پیدا کردم... مکث کرد. بغضی که سعی در ساختنش داشت، کمی در صدایش نشست. –لطفاً کمکم کن...
بروزرسانی در : ۲۶۳ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 9
–دقیقاً. ولی با این حال، هوای همو داریم. مثل من و تو که با هم وارد اینجا شدیم و دوستای خوبی شدیم. فقط تعداد آثار انتخاب شده محدوده... و این بستگی به کیفیت و سبک کارا داره. مایا لبخند نصفهنیمهای زد، بیشتر شبیه زهرخند بود. حساب و کتابش او را به عددی سوق میداد. –پس کار من خیلی حرفهای بوده که س...
بروزرسانی در : ۲۶۳ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 10
با خستگی مشغول درس خواندن شد. کتابها برایش نامفهوم شده بودند و مثل باری میمانستند که بر دوشش سنگینی میکردند. آن روز به کسری گفته بود که به دلیل امتحان میانترم، به کارگاهش نمیآید و کسری نیز پذیرفته بود. میدانست که کسری همزمان روی تندیس خودش نیز در گالری کار میکند و آموزش به او مانند باری اض...
بروزرسانی در : ۲۶۳ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 11
وسایل لنا، به دستور پدر، گوشهای از کمد دیواری را به خود اختصاص داده بودند. مادر هر بار با دیدنشان تا مرز تشنج پیش میرفت و پدر راهی جز این نیافته بود. به جز لباسها که در چمدان بودند، باقی وسایل در کارتنهایی کوچک جای گرفته بودند. آنشب پس از گذشت یک هفتهی سخت و پرکار، فرصتی فراهم شده بود تا...
بروزرسانی در : ۲۵۹ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 12
یاد روزی افتاد که لنا گفته بود استاد برایشان کلاس جبرانی گذاشته و تایم آن تا هشت شب طول خواهد کشید. خودش طبق معمول به خانه آمده و پس از خوردن عصرانهای اندک، مشغول مرور امتحان فردا شده بود که مادرش ناغافل وارد اتاق شده بود. -تو از خواهرت چی میدونی؟ ترسان سر از روی کتاب بلند کرده بود. -چی شده ...
بروزرسانی در : ۲۵۶ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 13
*** -الماس سیاه! میز کار نیمهتاریک بود و نوری مستقیم روی الماس سیاه میتابید. جواهرشناس با لوپ بهدقت در حال بررسی الماس کوچکی بود که روی پایه قرار گرفته بود. سکوتِ عجیبی بین او و مایا حکمفرما بود. پس از چند دقیقه بررسی، واژهی الماس سیاه، تنها چیزی بود که بیان نموده بود و اکنون باز هم وارد س...
بروزرسانی در : ۲۵۲ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 14
تمام آن عصر را در حال تماشای الماس سیاه بود. باز هم برای رفتن به کارگاه کوچک کسری، بهانهای چیده بود و مانند چند روز اخیر، در خانه مانده بود. روی میز تحریرش، در مقابل غروب دلگیر پاییزی و نور اندکی که از منافذ پردهی ضخیم به اتاق راهیافته بود، قرارش داده بود. با دیدن آن الماس، حسی منفی در وجودش ...
بروزرسانی در : ۲۴۹ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 15
رو به سایهی بیحرکت، نجوا کرد. صدایش از شدت ترس، به لرزه افتاده بود. بالاخره همتش را جمع کرد و سر پا شد. شاید لحظهای ماه پشت ابر پنهان شد که سایهی روی دیوار محو شد. شاید هم... فقط آن را در توهماتش دیده بود. گیج و سردگم، در میان صدای مادر، به سوی پنجره رفت. پرده را کنار زد. کسی پشت پرده نبود؛...
بروزرسانی در : ۲۴۵ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 16
سایه باز هم به او زل زده بود. دیگر نه توهم بود و نه خوابزدگی. با وجود تن لرزان و وحشتزدهاش تلاش کرد منشا آن را پیدا کند. برای هر چیزی دلیل منطقیای وجود داشت. مگر غیر از این بود؟ سایه فقط به محض کنار زدن پرده، ایجاد میشد؛ پس بیشک ارتباطی با دنیای بیرون از پنجره داشت. یا شاید هم نه... نگاه...
بروزرسانی در : ۲۴۲ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 17
جوری از خواب پرید که ضرباهنگ قلبش را به وضوح میشنید. هراسان در جایش نشست. همانجا وسط اتاق، روی تکه قالی پرزبلند خوابش برده بود و پاهایش بر اثر تماس با سرامیک احساس خشکی و درد داشتند. چشمان خستهاش را مالید و اجازه داد نور نفوذکرده به داخل اتاق، دنیایش را روشن کند. الماس شکسته هنوز همانجا بود. ...
بروزرسانی در : ۲۳۸ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 18
پس از یک ماه کار روی تندیس گلی و درست کردن دهها تندیس، بالاخره کسری رضایت داده بود که وارد مرحلهی اصلی شوند. ساخت مجسمهی مرمری تنها چیزی بود که مایا از طریق آن میتوانست وارد گالری شود و همچون سایرین پروژهای بردارد. با استاد گالری آشنا شود و ردی از مجسمهی تمام شدهی لنا در آنجا بگیرد. امید...
بروزرسانی در : ۲۳۵ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 19
آسمان بیرون از پنجره به تاریکی میزد که بالاخره به اتاقش رسید. در راه ساندویچی خرده بود تا مجبور نباشد برای شام به آشپزخانه برود. هنوز نگاه پرامید کسری در ذهنش مانده بود؛ نگاهی که هر روز جان میگرفت. او داشت در مسیری قدم میگذاشت که آرزویش را داشت. گرچه هنوز تا لنای واقعی فرسنگها فاصله داشت، ام...
بروزرسانی در : ۲۳۱ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 20
مایا دستش را روی سنگ مرمر کشید و این بار ضربهها با اعتماد به نفس بیشتری به سنگ نشستند. لبهها صافتر و خطوط دلخواهش دقیقتر شدند. صدای چکش روی سنگ، برایش مثل آهنگی بود که ریتم درونیاش را هماهنگ میکرد. کسری کنارش ایستاده بود و نگاهش پر از تحسین و آرامش بود. -عالی شد لنا. داری کمکم همون استاد ...
بروزرسانی در : ۲۲۸ روز پیش
