گالری مردگان به قلم زهرا رحمانی
پارت یک :
مقدمه
سفید به نشانهی یک بوم خالیست که آغاز یک شروع دوباره است. شروعی از عشق، درد، ناراحتی و مرگ...
در بعدی دیگر، سفید شاید همان سفیر سرد، منزوی و خشک باشد. همان که بیحسی میآورد و بیذوقی!
انسانها مجموعهای از گوشت، پوست، خون، استخوان و احساساسات هستند؛ و رنگها، احساسات را تحریک میکنند. همانند پرورش یک ایده؛ همانند زنده کردن مردگان!
زندگی هر انسان، یک اثر هنری رنگی است. هیچگاه تلاش نکنید نسخهی سیاه و سفید آن را انتخاب کنید. بهتر است این را بدانید که بدون رنگها، دنیا مکانی سرد خواهد بود. سرد و تاریک همچون عدم و نیستی؛ همچون بیحسی، همچون مرگ...
****
روتختی سرخ بین انگشتانش چنگ شد و با هر تکان، تن ظریفش بالا و پایین میشد.
تن بکرش در پیچ و تاب موهای بلند خرماییاش، مانند تندیسی زیبا از الهههای یونانی بود.
از آن زاویه، تنها چیزی که از او میدید، صورتی فرو رفته در سایه و سینهای ستبر و مردانه بود.
بوی تن و عرقی که در هم آمیخته شده بود و شهوتی که میانشان در جریان بود.
_آرومتر!
گویا صدایش از ته چاه بیرون میآمد. در پس نفسهایی که به سختی بالا میآمد، آن جملهی کوتاه را بر زبان آورد و باز هم آن صوت مردانه، خفهاش کرد.
_لذت ببر عروسکم!
صدایش خشدار و دورگه شده بود، اما خودش بود. با همان لحن خاص و همان کشیدگی دلنشین!
حس کرد در بحبوحهی نفس زدنها، لمس شدنها و چنگزدنها، گرمایی در سراسر تنش در حال گسترش است.
گرمایی که به سمت مغزش هدایت میشد و همزمان تمامی گیرندههای عصبیاش را تحریک میکرد. در یک آن دلش میخواست بخندد و با بلندترین حد ممکن فریاد بزند.
دلش میخواست هم مانع ادامهی کارش شود و هم تا ابد این لحظه و حس را از دست ندهد.
گرما بالا و بالاتر آمد و در میان نفوذ مایعی گرم، بیاختیار قهقهه زد. سرش را بر بالش قرمز رها کرد، چشمانش را بست و نفس حبس شدهاش را آزاد نمود.
چند ثانیهای گذشت و در آن آرامش پس از طوفان، جدا شدن مرد را ندید. ندید که سایهوار، تاریک و بیصدا به کناری خزید. هنوز غرق آخرین لذت و شهوت بود.
میان تاریکی و جنون، برق تیزی لبهی تبر، از چشمانش مخفی ماند و ثانیههای وهم و سرخ، همچون موجی از پشت موج، از یکدیگر پیشی گرفتند. تبری که در میان نفسی رفته فرود آمد و سری که در میان فوارهی خون، از تنش جدا شد.
گویا عضلات سینهاش هنوز هم با تمام قدرت نفس میکشیدند. تنش با لذت تمام، عصارهی باقی مانده از هیجان و شهوت را با هر تکان، بیرون میریخت؛ لبها هنوز طرحی از لبخند بر خود داشتند ولی چشمها، دیگر هرگز باز نشدند...

لطفا صبر کنید...

bi bi
0اول کاری خونو خونریزی شروع شد 😂خدا بخیر کنه بقیشو