گالری مردگان به قلم زهرا رحمانی
پارت سوم :
آن روز نیز، در آشپزخانهی نیمهتاریک، صبحانهاش را سر پا خورد و از خانه بیرون زد. تا رسیدن به مترو، قدم زد و تمام مسیر رسیدن تا دانشگاه را در سکوت گذراند. آن روزها، بیشتر در سکوت میگذشت.
ورودی دانشکده که رسید، حضور شخصی که به او نزدیک میشد، توجهش را جلب کرد. پسری بود با قد متوسط، لاغر اندام با کلاه شاپویی بر سر. تا کنون او را در دانشکده ندیده بود و به ذهنش خطور کرد که از ورودیهای جدید باشد.
کمی نزدیکتر که شد، لاجرم توقف کرد تا پسرک به او برسد. سر و وضعش به بچههای دانشکدهی مهندسی نمیخورد. پیرهنی لخت طرحدار بر تن داشت که باز بودن چند دکمهی بالاییاش، موهای بور سینهاش را در معرض نمایش گذاشته بود.
_سلام.
چند قدمی بیشتر از او فاصله نداشت. یکی از دستهایش را از جیب شلوار اسکینی زغالیاش خارج کرد و با آن، کلاهش را از سر برداشت.
پاسخ آرامی دریافت کرد.
_شما باید خواهر لنا باشید.
این پا و آن پا کرد و با سر انگشتانش، تکه ریش بور زیر چانهاش را لمس کرد.
_خانم مایا... درسته؟
مایا نیمچه لبخندی زد. شکش به یقین تبدیل شد. پسر از دانشکدهی هنر آمده بود. جایی که سابقا خواهرش را به عنوان دانشجو در خود جای داده بود.
_خودمم.
پسر اندکی آرامتر شد و به سیل دانشجویانی که در حال ورود به دانشکده بودند، نگریست. با اشاره به نیمکتی در آن نزدیکی، گفت:
_اگه امکانش هست، چند دقیقهای وقتتون رو بگیرم.
مایا نگاهی به ساعتش انداخت. هنوز ربع ساعتی تا شروع کلاسش فرصت داشت. سری به تایید تکان داد و بیحرف، به سوی نیمکت رفت و هر دو در سایهی درختی پاییزی جای گرفتند.
_من آرازم. آراز روانمهر. همکلاسی سابق... یعنی...
پس از مکسی کوتاه، در حالی که چشمان عسلیاش را به کفشهایش دوخته بود، ادامه داد:
_همکلاسی لنا.
مایا منتظرتر از پیش، با اخم ریزی بر پیشانی، سر تکان داد. برخلاف چشمهای فرو افتادهی آراز، مایا به دستبندهای چرم او چشم دوخته بود که با انگشتان باریکش، با انتهای بیرونزدهشان بازی میکرد.
_این روزا سالگرد گم شدن خواهرتونه. من تموم اون روزا رو به خاطر دارم. سردرگمی شما و خانوادهتون، باز شدن پای دوستای لنا به بازجویی پلیس، چک کردن بیمارستانا، سردخونهها، مهمانسراها، راهها، پروازهای داخلی و حتی خارجی...
مایا بغض کرد. تمام آن کابوسها هنوز پس از گذشت دو سال برایش زنده بودند. روزهای جهنمیای که مملو از وحشت و امید بودند. هر تلفنی که به صدا در میآمد، میتوانست حامل خبری از پیدا شدن لنا باشد. زنده و شاید هم مردهاش...
اما هیچگاه این اتفاق نیفتاد. مایا گفت:
_شما جزو دوستای لنا بودین؟ من شما رو به خاطر نمیارم!
آراز اندکی رنگ به رنگ شد و این توجه مایا رو بیش از پیش جلب کرد. این پسر دو سال پیش جزو دایرهی دوستان خواهرش به حساب نیامده و هرگز مورد بازجویی قرار نگرفته بود!

لطفا صبر کنید...

آرتمیس
0حال و هوای سریال تاسیان رو داره...