گالری مردگان به قلم زهرا رحمانی
پارت دوازده :
یاد روزی افتاد که لنا گفته بود استاد برایشان کلاس جبرانی گذاشته و تایم آن تا هشت شب طول خواهد کشید. خودش طبق معمول به خانه آمده و پس از خوردن عصرانهای اندک، مشغول مرور امتحان فردا شده بود که مادرش ناغافل وارد اتاق شده بود.
-تو از خواهرت چی میدونی؟
ترسان سر از روی کتاب بلند کرده بود.
-چی شده مامان؟
مادرش اینپا آنپا کرده و چندین بار غضروف انگشتانش را شکانده بود.
-احت
لطفا صبر کنید...
