گالری مردگان به قلم زهرا رحمانی
پارت بیست :
مایا دستش را روی سنگ مرمر کشید و این بار ضربهها با اعتماد به نفس بیشتری به سنگ نشستند. لبهها صافتر و خطوط دلخواهش دقیقتر شدند. صدای چکش روی سنگ، برایش مثل آهنگی بود که ریتم درونیاش را هماهنگ میکرد. کسری کنارش ایستاده بود و نگاهش پر از تحسین و آرامش بود.
-عالی شد لنا. داری کمکم همون استاد قبلی میشی!
با لحنی شوخطبع ادامه داد:
-چیزی نمونده که مثل قدیما از من جلو بزنی.
لطفا صبر کنید...
