پارت هفده :

جوری از خواب پرید که ضرباهنگ قلبش را به وضوح می‌شنید. هراسان در جایش نشست. همانجا وسط اتاق، روی تکه قالی پرزبلند خوابش برده بود و پاهایش بر اثر تماس با سرامیک احساس خشکی و درد داشتند.
چشمان خسته‌اش را مالید و اجازه داد نور نفوذکرده به داخل اتاق، دنیایش را روشن کند.
الماس شکسته هنوز همانجا بود.
پس کودکان وحشتزده را در خواب دیده بود! ناخودآگاه چشمش به سوی پنجره کشیده بود. خوشحا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Fati

    0

    وای الان چی شد نکنه واقعا مایا لناست؟ اصلا اون سنگه چی بود دیگه نکنه واقعی بود؟

    ۸ ماه پیش
  • زهرا رحمانی | نویسنده رمان

    جریان بدتر از این حرفاس😬

    ۸ ماه پیش
کپی شد!