گالری مردگان به قلم زهرا رحمانی
پارت هفده :
جوری از خواب پرید که ضرباهنگ قلبش را به وضوح میشنید. هراسان در جایش نشست. همانجا وسط اتاق، روی تکه قالی پرزبلند خوابش برده بود و پاهایش بر اثر تماس با سرامیک احساس خشکی و درد داشتند.
چشمان خستهاش را مالید و اجازه داد نور نفوذکرده به داخل اتاق، دنیایش را روشن کند.
الماس شکسته هنوز همانجا بود.
پس کودکان وحشتزده را در خواب دیده بود! ناخودآگاه چشمش به سوی پنجره کشیده بود. خوشحا

لطفا صبر کنید...

Fati
0وای الان چی شد نکنه واقعا مایا لناست؟ اصلا اون سنگه چی بود دیگه نکنه واقعی بود؟