لیست کلیه پارتهای رمان گالری مردگان : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 84
-
رمان گالری مردگان - پارت 21
*** روتختی قرمز را در چنگ گرفت. بدنش از شدت هیجان میلرزید. سایهی بزرگی بر تنش سنگینی میکرد. بوی مرگ میآمد. بوی عطش و بوی لذت! «اون یه تبر داره!» «نه.» «یه تبر بزرگ داره!» «گفتم نه» تنش به شدت بالا و پایین میشد و حس گرمایی در تنش، باعث شد در حالت آسودگی چشمانش را ببندد. «اون یه قاتله! ...
بروزرسانی در : ۲۲۴ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 22
آب داغ از روی شانههایش به پایین میلغزید و بخار، هوای حمام را سنگینتر میکرد. چشمانش را بست و اجازه داد اشک با آب قاطی شود. قطرات روی پوستش میغلتیدند، اما سرمایی درونش میدوید که هیچ حرارتی قادر به از بین بردنش نبود. صدای چکیدن آب در کاشیها، در ذهنش مثل تپش قلبی آرام میماند. اما کمی بعد، م...
بروزرسانی در : ۲۲۱ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 23
صدای تقتقی که به شیشه خورد، از خواب پراندش. بدنش درد میکرد و گلویش دردناک شده بود. چشمهایش را باز کرد، اما تا چند ثانیه مطمئن نبود کجاست. تخت خیس بود… نه از خون، از نم سردی که تمام تنش را پوشانده بود. وحشتزده در جایش نشست. وقتی متوجه بارانی شد که با انگشتانی کشیده به پنجره ضرب گرفته بود، تا...
بروزرسانی در : ۲۱۷ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 24
با دیدن چیز بافتنی زرد و خیسی که آب از آن چکه میکرد، با هینی بلند عقبنشینی کرد. همان شال گردن تزئینی لعنتی بود. همان که لنا عاشقش بود. وحشتزده به اطرافش نگریست. یک نفر دیشب از آن بارانی و شال گردن استفاده کرده بود. یک نفر زیر باران رفته و سپس... به اتاق بازگشته بود. -لنا؟ تو اینجایی؟ با صدای...
بروزرسانی در : ۲۱۴ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 25
پس حقیقت داشت. دیشب کسی از خانه بیرون زده، یا شاید هم وارد خانه شده بود. او لنا را در اتاقش دیده بود. آن چکمهها و بارانی را! حتما لنا بود. خودش بود که سرانجام به خانه برگشته بود. اما... اما اگر این گونه نبود چه؟ اگر آن که شبانه مسیر خیابانهای خیس را پیموده بود، خودش بود چه؟ اگر در حالت خلسه،...
بروزرسانی در : ۲۱۰ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 26
باران هنوز از شب پیش نمنم میبارید. خیابانهای اطراف دانشگاه بوی خاک خیسخورده میدادند و برگهای زرد، زیر کفشهای مایا خرد میشدند. هرچقدر نزدیکتر میشد، ضربان قلبش تندتر میزد. تابلوی بزرگ ورودی «دانشکدهی هنر» در مه صبحگاهی محو بود. نگاهش از روی چهرههای پراکندهی دانشجوها گذشت؛ اما ذهنش ت...
بروزرسانی در : ۲۰۷ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 27
«شمارهی مشترک مورد نظر خاموش میباشد.» تقریبا مطمئن بود که با چنین پیغامی مواجه میشود و همان هم شد. شماره را مچاله کرد و در نزدیکترین سطل انداخت. آراز روانمهر واقعا چه کسی بود؟ از بوفه که بیرون زد، باران بند آمده بود و هوا لطیف و روشن بود. دخترها و پسرهای دانشجو، در حیاط دانشکده پراکنده بودن...
بروزرسانی در : ۲۰۳ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 28
راهروی دانشکده خلوت بود. صدای قدمهایش میان دیوارهای سفید طنین میانداخت. شمارهی اتاقها را یکییکی نگاه میکرد تا بالاخره روی قطعه چوب منبت کوچکی، نوشتۀ ظریفی دید: «شهریار رضوی- استاد طراحی» در نیمهباز بود. بوی رنگ روغن و صمغ چوب، در هوا پیچیده بود. آرام در زد. صدایی بم و آرام گفت: –بفرما...
بروزرسانی در : ۲۰۰ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 29
-من... من ازتون سوالی دارم استاد. استاد با مهربانی سری تکان داد. -بپرس مایا! حس راحتیاش، اعتماد به نفس مایا را فزونی بخشید. تخته شاسی را از کیفش بیرون کشید و در حالی که از جایش برمیخاست، تا نزدیکی میز استاد پیشروی کرد. -این اثر شماس؟ ابروهای استاد در هم گره خورد. -امضاش بله. البته کپی هن...
بروزرسانی در : ۱۹۶ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 30
هوای بیرون سرد بود؛ اما پوست صورت مایا از گرمای درونی میسوخت. صدای بسته شدن آرام درِ اتاق استاد هنوز در گوشش میپیچید. در راهرو قدم برداشت اما انگار پاهایش وزن نداشتند؛ سبک، بیقرار، و پر از سؤال. تختهشاسی را محکمتر بغل کرد. زیر نور مهآلود راهرو، رنگهای روی بوم انگار جان تازه میگرفتند. بنف...
بروزرسانی در : ۱۹۳ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 31
خیلی زود از خوردن دست کشید و بیآنکه چیزی بگوید از کنار مادر رد شد. ضربان قلبش هنوز سنگین و نامنظم بود؛ مثل پتکی که از داخل سینه میکوبید. درِ حمام را بست. آینهی بزرگ بالای روشویی سرد و پرلکه بود. شیر آب را باز کرد و چند مشت آب به صورتش زد. نه برای پاک شدن؛ بلکه برای اینکه بتواند نفس بکشد. چند ...
بروزرسانی در : ۱۸۹ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 32
تمام بدنش سرد شد. قلبش تند میزد؛ نه فقط از ترس... از این احساس وحشتناک که مادرش داشت او را با یکی که نیست، جایگزین میکرد. آن صدا متعلق به مادر بود؛ مگر غیر از این بود؟ اینبار صدایی از بیرون اتاق، وحشتش را فزونی بخشید. -باید با هم حرف بزنیم لنا. قایم شدن تو، چیزی رو درست نمیکنه. -مامان لطفا...
بروزرسانی در : ۱۸۶ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 33
*** صدای یکنواخت ضربههای چکشِ چوبی در سالن میپیچید. نه بلند، نه بینظم؛ مثل ریتمی که هرکدام از بچهها سالها تمرینش کرده بودند. گرد سفید مرمر در نورِ مایل عصر شناور بود و روی صورتهاشان مثل غبار مقدس نشسته بود. استاد از وسط کارگاه گذشت؛ کفشهایش میان ریزهسنگها خشخش میکرد. نگاهی کرد به ب...
بروزرسانی در : ۱۸۲ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 34
-کارت عالیه! لبخندی کمرنگ بر لب آورد. هوا سرد بود و از نفسهایشان مه غلیظی بیرون میزد. دو لیوان چای خریده بودند و در راه بازگشت از گالری، همزمان با گپی کوتاه، مینوشیدند. کسری ادامه داد: -از چیزی که قبلا بودی هم قویتر شدی. فقط میشه بگی چه طرحی توی ذهنته؟ بخار چای لبانش و خود چای، گلویش را گرم ک...
بروزرسانی در : ۱۷۹ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 35
حال مادر خوب نبود. دو روزی بود که این را بیشتر از قبل حس کرده بود. تقریبا اگر کار واجبی پیش نمیآمد، از اتاق خارج نمیشد. غذا هم نمیپخت و به نظر میرسید به ندرت آب هم مینوشد. سوپی بار گذاشت و سراغش رفت. بدون رشتهی سوپ و با گندم پختش. همانگونه که مادر دوست داشت. به آرامی در زد و بیصدا وارد ا...
بروزرسانی در : ۱۷۵ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 36
نور لرزان اتاق دوباره ثابت شد؛ اما وحشتی که در چهرهی مادر مانده بود، از بین نرفت. مایا خم شد و آرام دستان مادر را از روی دستش جدا کرد. مادر به سقف خیره ماند؛ نگاهش ثابت و شکسته شده بود. لبهایش بیصدا تکان خوردند، انگار چیزی را میجَوید قبل از اینکه اعترافش کند. سپس در لحظهای که نفسش کوتاه شد، ...
بروزرسانی در : ۱۷۲ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 37
چند ساعت پیش بود که با پدرش تماس گرفته بود؟ نمیدانست. احتمالا پدر نگرانشان شده بود. شاید خواب بود و تازه بیدار شده بود و با تماس از دست رفتهی او مواجه شده بود. کلید پاسخ را زد و گوشی را به گوشش چسباند. آن طرف خط، صدایی همچون خشخش شنیده میشد. مثل زمانی که آنتن ضعیف باشد و نمیتوانی تماس درستی...
بروزرسانی در : ۱۶۸ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 38
درِ ساختمان بسته بود. تنها نشانهی تعجببرانگیز بودن آن، پنجرهی شکستهای بود که تا همین چند وقت پیش، در تردد به کارگاه پشتی آن خانه، آن را همیشه سالم دیده بود. تنها پنجرهای بود که از آن خانهی ویلایی مشخص بود. پنجرهی اتاق دوبلکسی که کسری آن را اتاق خودش نامیده بود. در آن صبح سرد، مایا همچنان ...
بروزرسانی در : ۱۶۵ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 39
در حالی وارد خانه شد که حس میکرد سالها از آنجا دور بوده است. انگار دیوارهای خانه به هم نزدیکتر شده بودند و او در چهاردیواری تنگی گرفتار آمده بود. چه اتفاقی افتاده بود؟ چگونه امکان داشت او با کسانی ارتباط برقرار کند که مرده باشند؟ مگر او شب پیش کنار مادرش نبود؟ خسته و داغان وارد اتاقش شد. مغزش ...
بروزرسانی در : ۱۶۱ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 40
نفهمید کی خوابش برد. در خواب دانشکده و نوژن را دید. نوژن در تاریک روشن فضای اتاقش، تصویری را میکشید. دخترکی برهنه را که بر روی نیمکتی نشسته و معصومیت نگاهش، تضادی جالب توجه با برهنگی تن بکر و خوش تراشش ایجاد نموده بود. آن چشمها و نگاه را میشناخت. آن لبان خوشفرم را که خجالتی دخترانه در میان لب...
بروزرسانی در : ۱۵۸ روز پیش
