لیست کلیه پارتهای رمان گالری مردگان : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 84
-
رمان گالری مردگان - پارت 61
صدای سرفههایی را شنید. صدایی ضعیف و پردرد. بوی تعفن میآمد. بوی ماندگی و کپک. سعی کرد چشمانش را باز کند، اما ضعیفتر از آن بود که بتواند. حس سرما داشت. زمین زیر پایش نمناک بود. باز هم صدای سرفه... فاصلهاش از منبع سرفه زیاد نبود. چشمانش را به آرامی باز کرد. بدنش درد میکرد؛ سرش... پشت سرش به شد...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 62
بعد از خوردن کل غذایش، معدهدرد به سراغش آمد؛ اما بیخیال درد تشکر کوتاه و خشکی کرد و گفت: -میشه منو از اینجا ببرید بیرون؟ من باید نوژن رو ببینم. اون قرار بود از خواهرم... سردردش باعث شد لحظهای مکث کند و چشمانش را روی هم بفشارد. آرامتر از پیش ادامه داد: -من اشتباهی اینجام آقا. باید با یکی حرف ب...
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 63
خواست جیغ بزند، اما نتوانست. گامهایی که به سمتش میآمدند، چشمانش را تا انتها گشودند. در دلش دعا خواند. نه برای خلاصی، بلکه برای مرگ. دعا کرد پیش از شروع تحقیر، جانش گرفته شود. کابوس به سویش روانه شده بود در حالی که توانی برای فرار نداشت. چهرهاش از نزدیک ترسناکتر از چیزی که میپنداشت بود. غضروف...
بروزرسانی در : ۷۴ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 64
لنا گیج و سردرگم شده بود. -از من چی میخوای؟ -تواناییهاتو! لازمه که کمکمون کنی. نوژن دوباره دستان او را که روی میز مشت شده بودند، در دست گرفت و افزود: -تو همون چیزایی رو میبینی که ما بهشون میگیم سولاس. ترکیبی از soul و glass هست. همون روحی که توی شیشه اسیر شده. توی داستانا و افسانهها! پقی زی...
بروزرسانی در : ۷۰ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 65
پیش از هر چیز به حمام نیاز داشت. از لباسهایش بیزار بود. آنها را کند و در سطل زبالهی اتاق انداخت. بدنش بوی گند ادرار میداد و بوی تعفن! از یادآوری تصاویری که دیده بود، به خود لرزید. ممکن بود همه چیز یک کابوس باشد و فردا صبح در تخت خودش بیدار شود؟ حمام تمیز بود و در یک قفسهی بزرگ، حوله و دمپای...
بروزرسانی در : ۶۷ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 66
نمیتوانست آرام بماند. میدانست همانجا هستند و به فاصلهی یک کلید برق از او فاصله دارند؛ بنابراین وحشتزده از تخت فاصله گرفت. میتوانست قسم بخورد که به محض خاموشی چراغ، باز هم به سراغش میآیند. -از من چی میخواین؟ مخاطبش فضای خالی اطراف تختش بود. -باید چیکار کنم؟ چطوری میتونم کمکتون کنم؟ اشکه...
بروزرسانی در : ۶۳ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 67
درون تخت خودش بیدار شد. این بار نه از زنجیر خبری بود و نه از نوژن! گردنش درد میکرد. آن سوزن را به یاد آورد و به جای دردناکش دست کشید. اتاق روشن و مرتب بود و بوی خوب غذا به مشام میرسید. از شدت گرسنگی از جای برخاست و به طرف غذا رفت اما این بار در خوردن تعلل کرد. به یاد آورد هر بار که چیزی خورده ...
بروزرسانی در : ۶۰ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 68
-بهم بگو لنا! لبان دخترک لرزید. -کشتنش. بعد از اینکه فهمیدن شاهد دزدیشون بوده. هق زد. -بارها و بارها بهش ضربه زدن تا اینکه مرد. نوژن لبخند زد. -ممنون لنا. کمک بزرگی بهم کردی. ناگهان روح از تن لنا جدا شد. برای اولین بار پس از مدتها، پشت میزی نشسته بود که در اولین دیدارش با نوژن در آن دخمه، آنج...
بروزرسانی در : ۵۶ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 69
فقط کابوس بود و کابوس! نمیدانست روز است یا شب؛ اما بیشتر اوقات خواب بود. در خواب کابوس میدید. مردهها به طرفش میآمدند و قصد گیر انداختنش را داشتند. وقتی هم که از خواب میپرید، پیوسته هزیون میگفت. تب داشت. تب بالایی که توان را از جسم و جانش سلب کرده بود. -لنا جان! باید تلاشتو بیشتر کنی! هراز ...
بروزرسانی در : ۵۳ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 70
نوژن چند ثانیه فقط نگاهش کرد. نگاهی طولانی، سنگین و خالی از هر حس انسانی. بعد آه آرامی کشید و انگشتش را روی لبهی جعبهی چوبی کشید. گلوی لنا خشک شده بود. صدای تپش قلبش را میشنید. انگار خون در شقیقههایش میکوبید. -جوابمو بده! نوژن سرش را کمی کج کرد؛ درست مثل زمانی که داشت روی کشیدن تابلوهایش تمر...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 71
حال غریبی داشت. بیم و امید همزمان به سراغش آمده بود. وجود آراز مثل روزنهای برای رسیدن به آزادی به نظر میرسید. همان روزنهی کوچک، راه تنفسیاش را اندکی باز کرد. آیا ممکن بود با کمک او نجات پیدا کند؟ با این فکر بعد از روزها لبخند زد. چند روزی را در بیخبری گذراند. نه از نوژن خبری بود و نه از سولا...
بروزرسانی در : ۴۶ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 72
-لعنت بهت نوژن! اشکهایش جوشید. اینبار هم به خاطر کاری که از دستش ساخته نبود! دخترک را دید که با پاهای سست و تلوتلو خوران روی صندلی نشست. -باهاش رابطه داشتی؟ -خب... از بچههای دانشگاهه. -چرا میخوای بکشیش؟ -بهت که گفتم لنا! من اینبار... عربده زد: -لعنتی میخوای که خودشو بکشه. اون کارد لعنتی ه...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 73
در پشت سرشان بسته شد. لنا چند ثانیه فقط به تاریکی خیره ماند. اتاق از راهرو کوچکتر بود. تنها نور موجود، از لامپ زردرنگی تأمین میشد که از سقف آویزان بود و هر چند ثانیه یک بار سوسو میزد. آراز بیدرنگ به طرف در رفت و قفل آن را چک کرد. -فعلاً امنه. لنا پاسخی نداد. هنوز نفسش جا نیامده بود. سینهاش ا...
بروزرسانی در : ۳۹ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 74
ضربهی دیگری به در خورد. این بار محکمتر. فلز در زیر فشار لرزید. لنا ناخودآگاه یک قدم عقب رفت. نگاهش میان در و جسد سرگردان ماند. هنوز تصویر آن صورت نیمهمتلاشی از ذهنش بیرون نرفته بود. صدایی از پشت در شنیده شد. -در رو باز کن! صدایی مردانه بود. خشن و بیحوصله. قلب لنا فرو ریخت. نکند او را در دوربی...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 75
چند دقیقه طول کشید تا ضربان قلبش آرامتر شود. اتاق دوباره در سکوت فرو رفته بود. تنها صدایی که به گوش میرسید، وزوز لامپ سقفی و صدای نامفهوم رفتوآمدهایی بود که گاهبهگاه از راهرو عبور میکردند. چندین دقیقه همانجا ایستاد و به در خیره ماند. بعد آهسته روی تخت نشست. تنها شده بود. از آن تنهاییهای ه...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 76
نمیدانست روز است یا شب! اما خوابیدن آراز در آن شرایط اتاق، وقتی که جسدی کمی آنطرفتر در حال تجزیه و خوردهشدن بود، برایش عجیب بود. به نظرش آن بوی لعنتی در حال افزایش بود. حتی با وجود خنکی هوا و وجود آن پردهی ضخیم. نمیدانست چند روز دیگر قرار است آن شرایط را تحمل کند. اصلا تا چند ساعت آتی تحمل...
بروزرسانی در : ۲۸ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 77
آراز سرعت قدمهایش را بیشتر کرد. راهروی سفید، بیانتها به نظر میرسید. درهای دو طرف، همگی بسته و یکشکل بودند؛ بدون شماره، بدون پلاک و بدون هیچ نشانهای از آنچه پشتشان پنهان شده بود. لنا با هر قدم، بیشتر احساس میکرد وارد بخشی از ساختمان شده که نباید وجود میداشت. در انتهای راهرو، دری فلزی و خاکس...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 78
لنا هنوز نفسنفس میزد. نگاهش میان سنگ خاکستریرنگ و چهرهی آراز در رفتوآمد بود. -اون چیزی که دیدم... واقعی بود؟ من و تو... اون تخته شاسی... تصویر گرگ... آراز چند ثانیه سکوت کرد. زمانی که صحبت کرد، صدایش درد داشت. -بهت گفته بودم که برای تو کشیدمش! لنا اخم کرد. سرگیجه هنوز در پشت چشمانش میچرخی...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 79
تاریکی آرامآرام عقب نشست. اولین چیزی که لنا احساس کرد، سوزش گلویش بود. بعد سنگینی عجیبی که روی تمام بدنش افتاده بود. انگار ساعتها زیر آب مانده باشد. پلکهایش را به زحمت باز کرد. نور سفیدی از سقف بر صورتش میتابید. چند لحظه طول کشید تا بفهمد روی تختی باریک دراز کشیده است. بوی الکل و مواد ضدعفونی...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان گالری مردگان - پارت 80
لبخند زد. -از اونجایی که دیگه بهت نمیگفتیم چه جور حیوونی رو شکار کردیم و فقط وقتی سنگ رو توی مهتاب میگرفتیم که تمام و کمال مراحل ساختش کامل شده بود و تو بهمون میگفتی سایهی روی دیوار، اسبه، خوکه، گرازه یا آهو! و هر بار هم من و آراز رو بیشتر از قبل شگفتزده میکردی. دو سال از کشفیات عجیب ما می...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
