گالری مردگان به قلم زهرا رحمانی
پارت پانزده :
رو به سایهی بیحرکت، نجوا کرد. صدایش از شدت ترس، به لرزه افتاده بود. بالاخره همتش را جمع کرد و سر پا شد.
شاید لحظهای ماه پشت ابر پنهان شد که سایهی روی دیوار محو شد. شاید هم... فقط آن را در توهماتش دیده بود. گیج و سردگم، در میان صدای مادر، به سوی پنجره رفت. پرده را کنار زد. کسی پشت پرده نبود؛ اما با درآمدن مهتاب، باز هم سایه قوت گرفت.
هر کجا میرفت، حس میکرد زن به او مینگرد. این
لطفا صبر کنید...
