گالری مردگان به قلم زهرا رحمانی
پارت نوزده :
آسمان بیرون از پنجره به تاریکی میزد که بالاخره به اتاقش رسید. در راه ساندویچی خرده بود تا مجبور نباشد برای شام به آشپزخانه برود. هنوز نگاه پرامید کسری در ذهنش مانده بود؛ نگاهی که هر روز جان میگرفت.
او داشت در مسیری قدم میگذاشت که آرزویش را داشت. گرچه هنوز تا لنای واقعی فرسنگها فاصله داشت، اما دیگر احساس کودنی نمیکرد. انگار سنگ را بهتر از گل میفهمید. جملهی سادهی کسری هنوز
لطفا صبر کنید...
