پارت نوزده :

آسمان بیرون از پنجره به تاریکی می‌زد که بالاخره به اتاقش رسید. در راه ساندویچی خرده بود تا مجبور نباشد برای شام به آشپزخانه برود. هنوز نگاه پرامید کسری در ذهنش مانده بود؛ نگاهی که هر روز جان می‌گرفت.
او داشت در مسیری قدم می‌گذاشت که آرزویش را داشت. گرچه هنوز تا لنای واقعی فرسنگ‌ها فاصله داشت، اما دیگر احساس کودنی نمی‌کرد. انگار سنگ را بهتر از گل می‌فهمید. جمله‌ی ساده‌ی کسری هنوز

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!