پارت چهارده :

تمام آن عصر را در حال تماشای الماس سیاه بود. باز هم برای رفتن به کارگاه کوچک کسری، بهانه‌ای چیده بود و مانند چند روز اخیر، در خانه مانده بود. روی میز تحریرش، در مقابل غروب دلگیر پاییزی و نور اندکی که از منافذ پرده‌ی ضخیم به اتاق راه‌یافته بود، قرارش داده بود.
با دیدن آن الماس، حسی منفی در وجودش جان می‌گرفت که خودش هم دلیلش را نمی‌دانست. مانند نگاه کردن به ساعت دیواری‌ای که عقربه‌ه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسما

    0

    رمان ب این قشنگی چرا نظر نداره

    ۳ ماه پیش
  • زهرا رحمانی | نویسنده رمان

    عزیزمی❤️

    ۳ ماه پیش
کپی شد!