گالری مردگان به قلم زهرا رحمانی
پارت دوم :
از خواب پرید. تنش مملو از عرق سرد شده بود. چند ثانیهای طول کشید تا موفق شد زمان و مکان را دریابد. همهجا تاریک بود. مانند یک گور عمیق...
به صورتش دست کشید. به گردنش، به سینههایش، رانهایش. همگی سالم بودند. لباس خوابی ساتن به تن داشت که با عرق تنش درآمیخته بود. موهای خرمایی لختش با اسکرانچی همرنگ لباس خوابش، از بالای سر گوجه شده بود و ثانیهای بیشتر طول نکشید که چشمش به تاریکی عادت کرد و اتاق خوابش در مقابل چشمانش نمود یافت.
نفسی از سر آسودگی بیرون فرستاد. بار اولی نبود که چنین کابوسی میدید؛ اما اینبار هم مثل دفعات پیش، ترسش آنقدری قوی بود که توانست از زمان و مکان خارجش کند.
او زنده بود. تمام دو سال اخیر، بر زنده بودنش لعنت فرستاده بود؛ اما واقعیت این بود که هنوز زندگی با تمام کاستیها، بر وجودش چنگ میانداخت.
روی دو پا ایستاد و خود را به کنار پنجره رساند. آسمان گرگ و میش بیرون پنجره، نوید صبحی جدید میداد. باز هم ناخودآگاه به یاد خواهر گمشدهاش افتاده بود. خواهری که تمام دو سال اخیر، ثانیه به ثانیه به او فکر کرده بود و لحظهای نتوانسته بود از فکر نبودش بیرون بیاید.
خواهری که نیمهی گمشدهی او بود. نیمهی پررنگی از وجودش!
به عکس دونفرهشان بر قاب نزدیک پنجره دست کشید. همیشه همه میگفتند که آن دو، سیبی هستند که از وسط دو نیم شدهاند. به تصویر لنای زیبایش دست کشید. خواهری که از بطن وجود مادر، همراهش بود؛ تمام کودکی، نوجوانی و شروع جوانی را با او گذرانده بود؛ و اکنون...
ناگهان مانند تیری که از چلهی کمان به در شود، از دستش رفته بود. مانند آبی به درون زمین نفوذ کرده بود بدون اینکه هیچ نشانهای از خود به جای گذارد. مثل اینکه هیچگاه نبوده است. مثل اینکه هیچگاه او را نداشته است...
تا طلوع صبح کنار پنجره ماند و به آن کابوس تکراری فکر کرد. میدانست که همهاش ساخته و پرداختهی ذهن خسته و داغانش است؛ اما چرا مدام آن اتفاق را تصویرسازی میکرد؟
لنا جذاب و رها بود. رهاتر از او! آن حبابی که مدام دور خود حس میکرد؛ همان که مانع آسایش، راحتی و آزادیاش میشد، در لنا وجود نداشت.
بیشتر از او میخندید، بیشتر از او شاد بود، بیشتر به تفریح میرفت، با دوستان بیشتری نسبت به او ارتباط داشت و در کل، لنا نسخهی کاملتری نسبت به او بود.
لباسهایش را تعویض کرد و از اتاق بیرون زد. خانه ساکت و بیروح بود. مانند تمام دو سال گذشته! با رفتن لنا، برق شادی از آن خانه رخت بسته بود. مادرشان بیمار شده بود و تمام مدت روز، خود را در اتاق حبس میکرد. نهایتا برای تهیهی غذایی بیرنگ و لعاب از اتاق بیرون میزد و پدرشان، بیشتر ساعات روز را سر کار میگذراند و پاسی از شب گذشته، خسته و تکیده به خانه بازمیگشت.
به جرئت میتوانست بگوید، زندگی در خانهشان از جریان افتاده بود و او نیز جزئی از آن نیستی به حساب میآمد. مانند رباتی، هر روز از خواب برمیخواست، به دانشگاه میرفت، درسهای نفهمیده را ثبت میکرد و در نهایت تن مردهاش را تا خانه و اتاقش میکشید...
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا رحمانی | نویسنده رمان
ماشالا به شما❤️❤️
۳ ماه پیشbi bi
0چرا کسی نظری نمیده در باره رمان؟ خاننده های خاموش زیاد هست
۹ ماه پیش
زهرا رحمانی | نویسنده رمان
❤️❤️
۹ ماه پیشbi bi
0رکب خوردم خواهر چه خوابایی نمیبینه اخه اینم شد کابوس😂😂
۹ ماه پیش
زهرا رحمانی | نویسنده رمان
شاید دلیلی داره😬
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

اسما
0حس میکنم دختر خاباش خودش نیس خاهر گمشدشه درس حس میکنم نویسنده؟!