گالری مردگان به قلم زهرا رحمانی
پارت هشتم :
پسر با نگرانی به مایا چشم دوخت.
–یعنی واقعا هیچی یادت نمیاد؟ بهنظر جدیجدی آسیب دیدی!
مایا سعی کرد خودش را جمع و جور کند.
–در مورد اتفاقی که برای مغزم افتاد، شوخی نکردم. حتی آدرس اینجا رو از یه یادداشت قدیمی پیدا کردم...
...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

اسما
0چ جالبه و وهم انگیز ذهنم مشغول شد