دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه افلاس اثر زهرا خزایی

رمان افلاس

  • زبان فارسی
  • 84.7K 👁
  • 480 ❤️
  • 167 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه افلاس

از میان عطر گل‌ها تا پله‌های کاخی شیشه‌ای، این قصه روایت دختریه که برای بوییدن رویاهاش، با دست‌های خالی از میون خارهای زندگی گذشت… مهوا، دختری نوزده‌ساله با چهره‌ای آروم و دلی زخمی از روزگاره..دختری فقیر که بعد از مرگ پدرش توی تصادفی تلخ، ستون خونه ای شد که روی شونه های نحیفش سنگینی می‌کرد. مادری ویلچرنشین وبرادری کوچک، و زندگی‌ای که بی‌وقفه ازش صبوری می‌خواست… و مهوا، بدون اینکه شکایتی کنه قوی ایستاد. برای تأمین لقمه‌ای نون، به گل‌فروشی کوچیکی پناه می‌بره،جایی ساده، اما سرشار از عطرهایی که قراره سرنوشتش رو دگرگون کنه.یک سوءتفاهم عجیب با مردی جدی و پنجاه‌ساله، همه‌چیز رو به‌هم می‌ریزه.. و مهوا خیلی زود می‌فهمه هیچ‌چیز اونطور که به نظر می‌رسه نیست و وقتی درهای شرکتی بزرگ در زمینه‌ی واردات و صادرات گل‌های مصنوعی به روش باز می‌شه رو به رو شدنش بامدیرعامل شرکت،شروین میثاقیان،همه چیز رو زیر و رو میکنه و...

پارت اول

نگاهی پوست سفیدم که از مامان به ارث برده بودم انداختم..اندامِ تو چشمم باعث شده بود برای رفتن به سر هرکاری مامان کلی گیر بده که توی یه محیط تر و تمیز پا بزارم...
مانتوی کرم رنگم رو که اصلا بدن نما نبود یه چیز خیلی ساده بود پوشیدم و از اتاق کوچیک و نقلیم بیرون زدم...
مادرم مثل همیشه روی ویلچر مشکی رنگش نشسته بود و خیاطی میکرد.
دست از چارچوب در گرفتم و برای لحظه ای مات زیبای مادرانهَ ش شدم.
چقدر یه زن میتونست قوی و مستحکم باشه که با وجود تموم سختی ها،بازهم سرپا بمونه و زندگی کنه.
تمام تلاشم و تمرکزم روی این بود که مادرم یک روز عمل بشه و از روی اون ویلچر لعنتی بلند شه و مثل قدیم راه بره و من قربون صدقه ی هرقدمش بشم.
با ذوق به سمتش راه گرفتم و از پشت سر دستام رو دور گردنش حلقه کردم:
_خسته نباشی مادرم مثل اینکه بازم مشغولی مگه من نمیگم خودت رو خسته نکن،من نمیدونم اون کیه که واسه تو پارچه میاره و توام با کمال میل میدوزی،و الا پارچشو تو سرش میکوبم،آخه چرا بازم...
با قرار گرفتن دستاش روی دستم،حرفم نصفه موند:
_از دست تو مهوا مگه میشه من همینجا مثل مترسک بشینم و توی هیچ کاری کمک احوال تو نباشم دختر،این امکان نداره..
لبخند دندون نمای زدم و برای دیدن چهره ی ماهش،چرخیدم و رو در روش قرار گرفتم:
_آه مامان گلم آه... خیلی خب بگذریم امروز قراره به یه گل فروشیه خیلی مهم و بزرگ تو تهران پارس معرفی بشم و شروع به کار کنم.
شما دعا کن محیط گرم و خوبی داشته باشه،من بتونم بی دردسر پول در بیارم،اون وقت زندگیمون از اینی که هست خیلی بهتر پیش میره و منم دیگه شمارو روی این دو چرخ نمیبینم..
مادرم پارچه ی آبی رنگ دستش رو روی میز خیاطی گزاشت و رو به آسمون دستاش رو بلند کرد:
_دختر الهی عاقبتت بخیر باشه! من دیگه باقی عمرم رو این چرخه،انقدر خودتو اذیت نکن...
اخم کردم:
_دیگه نزن این حرف رو اصلا خوش ندارم بشنوم..
چشم روی هم گزاشت و مشغول کارش شد:
_فقط قبل از رفتن،یه نهار بزار حامی از مدرسه میاد،گرسنه نمونه.
دست رو چشمام گزاشتم و با خوشحالی به سمت آشپزخونه راه افتادم.
***
سر و صدا و بوق های مهیبِ مترو،شنواییم رو داشت مختل میکرد!
انگار که داشتم دیر می‌رسیدم،منتظر روی سکوی مترو ایستاده بودم تا بتونم اولین نفری باشم که سوار میشه و بلکه این دفعه رو از مترو جا نمونم...آخه همیشه وقتی کارم به مترو میوفتاد به شدت استرسی میشدم و نمیتونستم از بین اون همه آدم وارد شم و متاسفانه جامیموندم..
با دیده شدنِ مترو و سرعتِ بی نهایتش،که وارد تونل شده بود،جلو رفتم و با سرعت و برق و باد وارد شد‌‌..
همه ی مردم با زمزمه و سر و صدا از روی نیمکت ها بلند شدن و برای وارد شدن به داخل آماده بودن..
همونطور لبه‌ی سکو ایستاده بودم و در های مترو یکی پس از دیگری از کنارم میگذشت و در حرکتتنگ بود،که یه آن با قرار گرفتن یکی از در ها رو به روم و ایستادنش جلوم،چشمام برق شادی زد و با عجله وارد شدم..
نمیدونم خوش شانسی بود یا اقبال بلندم که حتی یک صندلی خالی هم گیر آوردم و تا رسیدن به تهران پارس،روش جا خوش کردم و تکون هم نخوردم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان افلاس
  • معصومه

    0

    چجوری نسخه بدون سانسورش رو خریداری کنم

    ۱ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    @z__kh__2025 به این ایدی پیام بدید در روبیکا

    ۱ ماه پیش
  • مهدیه

    0

    نسخه بدون سانسور هم داره که بتونیم خریداری کنیم؟!

    ۲ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    بله @z__kh__2025در روبیکا پیام بدید

    ۲ ماه پیش
  • مهسا

    در پارت 330

    داستان خیلی پرش داره و یه جاهایی انگاری نوشته نشده یهو مسیر داستان تغییر میکنه

    ۳ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    سانسوره

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    در پارت 210

    نه عاشقش میشه

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    در پارت 200

    نه نمیپسنده

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    در پارت 200

    نه نمیپسنده

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    در پارت 200

    نه نمیپسنده

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    در پارت 200

    نه نمیپسنده

    ۳ ماه پیش
  • نفس

    در پارت 90

    پارت زیبایی بود

    ۴ ماه پیش
  • ونوشه

    در پارت 90

    چه طوری کد عضویت ارسا ل کنیم

    ۶ ماه پیش
  • anil

    در پارت 10

    پارت اولش بود فعلا و خوب بود

    ۸ ماه پیش
  • رقیه

    0

    رمان وتا پارت ۹خوندم عالی بود بقیه رو هم باز بزارید بخونیم ممنونم

    ۹ ماه پیش
  • پریسا

    در پارت 650

    رمان یعنی کلا تموم شد؟

    ۹ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    بله

    ۹ ماه پیش
  • پریسا

    در پارت 650

    آها.خیلی ممنون🙏

    ۹ ماه پیش
  • طاهره

    در پارت 641

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • بهار

    در پارت 90

    مهوا به نظرم شخصیت خود ساخته ای داره و خیلی خوب تلاش برای مقاوت دربرابر فشار های زندگی داره.

    ۱۰ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟