خلاصه رمان عاشقانه افلاس
از میان عطر گلها تا پلههای کاخی شیشهای، این قصه روایت دختریه که برای بوییدن رویاهاش، با دستهای خالی از میون خارهای زندگی گذشت… مهوا، دختری نوزدهساله با چهرهای آروم و دلی زخمی از روزگاره..دختری فقیر که بعد از مرگ پدرش توی تصادفی تلخ، ستون خونه ای شد که روی شونه های نحیفش سنگینی میکرد. مادری ویلچرنشین وبرادری کوچک، و زندگیای که بیوقفه ازش صبوری میخواست… و مهوا، بدون اینکه شکایتی کنه قوی ایستاد. برای تأمین لقمهای نون، به گلفروشی کوچیکی پناه میبره،جایی ساده، اما سرشار از عطرهایی که قراره سرنوشتش رو دگرگون کنه.یک سوءتفاهم عجیب با مردی جدی و پنجاهساله، همهچیز رو بههم میریزه.. و مهوا خیلی زود میفهمه هیچچیز اونطور که به نظر میرسه نیست و وقتی درهای شرکتی بزرگ در زمینهی واردات و صادرات گلهای مصنوعی به روش باز میشه رو به رو شدنش بامدیرعامل شرکت،شروین میثاقیان،همه چیز رو زیر و رو میکنه و...
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان افلاس - پارت 65
-قول بده سالم برگردی پیشم،قول میدم تا آخر دنیا برات کریکه بزنم... خندید و لپم رو کشید: -پس برام دعا کن ماه شب چهارده ی من معنی اسم مهوا قول میدم... رفت...واقعا رفت....واقعا قلبش بیمار شده بود..بیمار عشق منه ابله که بی هیچ سوال و پرسشی ترکش کرده بودم من گناهکار بودم...خیلی گناهکار بودم من زدم...
بروزرسانی در : ۲۹۳ روز پیش
-
رمان افلاس - پارت 64
حتما بعد از این همه اصرار چیز مهمی برای گفتن داشت مامان باز هم جلو اومد و بیخ گوشم پچ زد: -بعدا هم راجب این پسره توضیح میدی که دنبالت خودت انداختی آوردی.. فقط به رفتن مامان نگاه میکردم که حامی جلو اومد و گفت: -آبجی مهوا،حرفاشو بشنوی به مامان حق میدی... -تو یکی دیگه چیزی نگو حامی هرچی میکشم...
بروزرسانی در : ۲۹۵ روز پیش
-
رمان افلاس - پارت 63
منتظر مونده بودم سامیار برسه که یهو سر و کله اش پیدا شد با ترمزش جلوی پام سریع توی ماشین نشستم -بدو...بدو زود برون برو به آدرسی که میگم... -چیشده مهوا اتفاقی افتاده؟؟ -میگم برو هیچ حرف اضافه ای نزن تا رسیدن به بیمارستانی که مامان آدرس داره بود تمام تنم میلرزید انگار زره ای از وجودم درحال جد...
بروزرسانی در : ۲۹۷ روز پیش
-
رمان افلاس - پارت 62
-الان رها شدی از بندش؟ پوزخندی زدم... سوالی بود که خودم هم بار هار و بارها از خودم میپرسیدم من واقعا تونسته بودم فراموشش کنم؟؟ بزاق دهنم رو پایین فرستادم و بدون اینکه جواب قاطعی به سامیار بدم لب زدم: -میشه دیگه راجب بهش حرفی نزنیم؟؟ من نمیخوام به گذشته ام برگردم میخوام حال رو زندگی کنم!!!...
بروزرسانی در : ۲۹۸ روز پیش

زهرا خزائی | نویسنده رمان
@z__kh__2025 به این ایدی پیام بدید در روبیکا
۱ ماه پیشمهدیه
0نسخه بدون سانسور هم داره که بتونیم خریداری کنیم؟!
۲ ماه پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
بله @z__kh__2025در روبیکا پیام بدید
۲ ماه پیشمهسا
در پارت 330داستان خیلی پرش داره و یه جاهایی انگاری نوشته نشده یهو مسیر داستان تغییر میکنه
۳ ماه پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
سانسوره
۳ ماه پیشزهرا
در پارت 210نه عاشقش میشه
۳ ماه پیشزهرا
در پارت 200نه نمیپسنده
۳ ماه پیشزهرا
در پارت 200نه نمیپسنده
۳ ماه پیشزهرا
در پارت 200نه نمیپسنده
۳ ماه پیشزهرا
در پارت 200نه نمیپسنده
۳ ماه پیشنفس
در پارت 90پارت زیبایی بود
۴ ماه پیشونوشه
در پارت 90چه طوری کد عضویت ارسا ل کنیم
۶ ماه پیشanil
در پارت 10پارت اولش بود فعلا و خوب بود
۸ ماه پیشرقیه
0رمان وتا پارت ۹خوندم عالی بود بقیه رو هم باز بزارید بخونیم ممنونم
۹ ماه پیشپریسا
در پارت 650رمان یعنی کلا تموم شد؟
۹ ماه پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
بله
۹ ماه پیشپریسا
در پارت 650آها.خیلی ممنون🙏
۹ ماه پیشطاهره
در پارت 641این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
بهار
در پارت 90مهوا به نظرم شخصیت خود ساخته ای داره و خیلی خوب تلاش برای مقاوت دربرابر فشار های زندگی داره.
۱۰ ماه پیش
معصومه
0چجوری نسخه بدون سانسورش رو خریداری کنم