لیست کلیه پارتهای رمان افلاس : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 65
-
رمان افلاس - پارت 1
نگاهی پوست سفیدم که از مامان به ارث برده بودم انداختم..اندامِ تو چشمم باعث شده بود برای رفتن به سر هرکاری مامان کلی گیر بده که توی یه محیط تر و تمیز پا بزارم... مانتوی کرم رنگم رو که اصلا بدن نما نبود یه چیز خیلی ساده بود پوشیدم و از اتاق کوچیک و نقلیم بیرون زدم... مادرم مثل همیشه روی ویلچر م...
بروزرسانی در : ۳۹۰ روز پیش
-
رمان افلاس - پارت 2
بلاخره از هجومِ و ازدحام،اون همه آدم خودم رو بیرون کشیدم و از مترو بیرون زدم و به مقصد گل فروشی راه افتادم. کلی استرس داشتم و نمیدونستم باهام موافقت میشه یا نه!میتونم به این زودیا مشغولِ کار شم یا نه! اما با فکر کردن به دعا های خیر مادرم،این کار رو قطعا شدنی میدونستم. انگار رسیده بودم،یه فر...
بروزرسانی در : ۳۹۰ روز پیش
-
رمان افلاس - پارت 3
با تبعید از حرفش،به سمت صندوق راه گرفتم،تا رسیدن به اونجا به اخلاق بی نهایت گرمه میثاقیان فکر کردم. از اینکه میخواست بهم دست بده اصلا خوشم نیومد،و حس خوبی بهم دست نداد امیدوارم که واقعا بتونم باهاش کنار بیام. .... بلاخره برگه هارو همگی امضا زدم،و قرار بر این شد که از فردا سر کار حاضر بشم! ***...
بروزرسانی در : ۳۹۰ روز پیش
-
رمان افلاس - پارت 4
بعداز اینکه مامانم کلی نصیحتم کرد،بلاخره خسته شد و خمیازه ی بلندی کشید...خواب کمکم به سراغش اومد و بعداز پهن کردن رخت خوابش وخوابوندش روی دشک،به اتاقم پناه بردم. خودم رو روی تخت کوچیکِ تک نفرم انداختم که مدت ها بود قیژ قیژ فنر هاش نمیزاشت خوب بخوابم....باز مهم نبود و بی توجه به سر و صداش خیره ب...
بروزرسانی در : ۳۹۰ روز پیش
-
رمان افلاس - پارت 5
درحال جابه جا کردن گل های گرون قیمت بودم،و گرد و خاک هارو با یه دستمال پاک میکردم اما با پایین افتادن یکیشون از روی قفسه ها با هول،به سمت گل رفتم و با صدای بلند لب زدم: *وای خاک تو سرم... درحال جمع و جور کردنش بودم که یهو با دیدن کفش های براق و مشکی یه نفر سر بالا گرفتم و با دیدن میثاقیان،بیش...
بروزرسانی در : ۳۹۰ روز پیش
-
رمان افلاس - پارت 6
موندم بودم که باید کدوم سمتی قدم بردارم که با راهنماییم به سمت ماشینش چشمام رو باز و بسته کردم... دروغ چرا در شناسایی ماشینش عاجز موندم ونفهمیدم چه اسمی داره.. با راهنمایی میثاقیان،سوار شدم و خودش بعداز گزاشتن دوتا باکس گل که یکیش برای خودش بود،پشت فرمون نشست.. نمیدونم باید جواب مامان رو چی ...
بروزرسانی در : ۳۹۰ روز پیش
-
رمان افلاس - پارت 7
به سمت در اشاره کردم که مادرم مانع شد: _مهوا مادر پس باکس گلت کو؟؟نمیبینمش!؟ نفسم رو با فوت بیرون دادم: _خوشگلم باکس گل هم آمادست برات توضیح میدم شما بیا... قدم برداشتم اما مادرم چرخ رو متوقف کرد: _دست نگه دار حامی... یعنی چه؟؟مهوا حالت خوبه؟دارم میگم باکس کجاست میگی توضیح میدم،مادر مگه چ...
بروزرسانی در : ۳۹۰ روز پیش
-
رمان افلاس - پارت 8
بوسه ای روی پیشونی مادرم کاشتم و با بلند کردن سرم متوجه ی میثاقیان شدم: _میتونیم بریم خانم شمس؟ مادرم دستش رو به ویلچرش گرفت: _خیلی ممنون آقای میثاقیان،زحمت زیاد دادیم بهتره برگشت رو خودمون تا خونه بریم. میثاقیان،چشم روی هم گزاشت و جواب داد: _هرطور میل شما باشه،پس من با اجازه ی شما مرخص ...
بروزرسانی در : ۳۹۰ روز پیش
-
رمان افلاس - پارت 9
بیخیال شدم و بی معطلی آدرس رو ازش گرفتم و برای رفتن به شرکتی که گفته بود ماشین گرفتم و راه افتادم... جلوی یه برج استاده بودم که سرش به فلک کشیده بود... یه خیابون پراز تردد بود،صدام رو تو گلوم صاف کردم و وارد لابی شرکت شدم... همه از آسانسور های شیشه ای استفاده میکردن.. فوبیای آسانسور داشتم،...
بروزرسانی در : ۳۹۰ روز پیش
-
رمان افلاس - پارت 10
کلی افکار منفی همون لحظه جلوی در اتاق یارو به ذهنم رخنه کرده بود و میخواست از کارم منصرفم کنه.اما من باید این وام رو به دست میاوردم،چون اینجوری میتونستم تا حدودی زندگیمون رو که زیر بار نداری و کم دستی کمر خم کرده بود یکم ایستاده نگه دارم. با انگشت شصتم،دوتا ضربه ی کوچیک به در زدم وآروم وارد شدم...
بروزرسانی در : ۳۸۹ روز پیش
-
رمان افلاس - پارت 11
خب حالا شما چقدر بزنم؟ توی دوراهی بدی گیر کرده بودم،نه میتونستم بگم ۲۰ میلیون رو بنویسه و نه دلم با ۲۰ میلیون بود.طمع عین خره به جونم افتاده بود... لب از لب باز کردم؛ _میدونید واقعیتش اینکه من یه پولی میخوام که خرج عمل مادرم کنم،یعنی چطوری بگم.. تکیه به صندلیش داد: _ببینید خانم محترم،باید ان...
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
-
رمان افلاس - پارت 12
مادرم چک رو تو دست گرفت: _دخترم،چطوری میتونی برگردونی،مطمئنی که میتونی پس بدی این مبلغ رو؟؟ چشم روی هم گزاشتم: _البته که مادر البته،شما دیگه فکر پس دادنش رو نکن،اون با منه،شما الان فقط باید لذت ببری که ۲۰ میلیون تومن داریم مگه نه؟! لبخند سردی زد: _خدا ازت راضی باشه دخترم.. انگار خواب به چشم...
بروزرسانی در : ۳۸۶ روز پیش
-
رمان افلاس - پارت 13
خدایه من پولام... هرچی داشتم و نداشتم اون متور برد،با همون دردی توی صورتم احساس میکردم بلند شدم و به دنبالش دویدم،جیغ میزدم: _یکی کمک کنه... توروخدا یکی کمک کنه همه چیزم رو برد توروخدا... اما هیچ کس نبود که به منِ سیاه بخت کمکی برسونه و اون متوری از خدا بی خبر با تمام سرعتش از اون مکان دور شد...
بروزرسانی در : ۳۸۴ روز پیش
-
رمان افلاس - پارت 14
کلی باید ازش حرف بشنویم وساکت بمونیم!! اما تو چی مهوا،از وقتی اومدی مورد توجه ی بی حد و حدود میثاقیان قرارگرفتی!! هرجابخوای تورو میرسونه،هرچی بگی نه نمیگه،فورا بهت وام رو داد و حالاهم که ازت قاپیدنش میگه حلش میکنه!! اگه یکی از ما بود ده برابر پول وام رو ازمون در میاورد و بعدم با تی پا پرتمون می...
بروزرسانی در : ۳۸۲ روز پیش
-
رمان افلاس - پارت 15
_ابرو و حیثیت برام نزاشتی دختر،آخه این چه حرف های بود که به طلعت و عطیه زدی؟؟حالا عطیه هیچی،طلعت که یه عمر تورو تر و خشک کرده چرا؟؟!! لبم رو خیس کردم: _مامان انگار شما دوست داری به خودت و شأن دخترت توهین بشه مگه نه؟؟ و الا این حرفارو نمیزدی!!!اصلا ببینم نکنه تو دلت رضاست من زن اون موفنگی بشم؟؟...
بروزرسانی در : ۳۸۱ روز پیش
-
رمان افلاس - پارت 16
پشت بندش ادامه دادم؛ _نه مامان،نه خستم نه بازیم گرفته و نه زده به سرم...دارم جدی حرف میزنم،میثاقیان قراره بیاد خاستگاریم،منم....منم قبول کردم... مادرم محکم توی صورت خودش چنگ انداخت: _خدا من رو مرگ بده دختر!!!با مردی که همسن بابای توعه میخوای ازدواج کنی؟؟دیگه چی؟؟ تو میخوای ابرو و اعتبارمون تو...
بروزرسانی در : ۳۷۹ روز پیش
-
رمان افلاس - پارت 17
پس...یعنی تمام این ها یه سوعه تفاهم بود؟؟ همش شُبههِ بود و من اینجوری برداشت کرده بودم؟؟ یعنی میثاقیان من رو....من رو کارمندِ فقیر فروشگاهش رو برای شروین میثاقیان پسرِ خوشتیپ و جذابش درنظر گرفته بود؟؟ خدایا من باورم نمیشه!!خدایا یعنی تو فهمیدی من چی ازت میخوام که این پسر رو برداشتی آوردی اینجا...
بروزرسانی در : ۳۷۷ روز پیش
-
رمان افلاس - پارت 18
نفسم رو با فوت بیرون دادم و چشم باز و بسته کردم...نمیخواستم مامانم بوی از قضیه ببره،میخواستم فردا خودم شخصا با میثاقیان حرف بزنم وازش بخوام چرا میخواد این کارو با زندگی من کنه... اگه که پولشو میخواد یه روز مشخصی رو تایین کنه من تا اون موقه براش جورش میکنم،هرکاری میکنم اما جورش میکنم... نمیخواست...
بروزرسانی در : ۳۷۵ روز پیش
-
رمان افلاس - پارت 19
_داری کجامیری!! بی توجه بهش قدم برمیداشتم و غرق دنیای خراب شده ی زندگیم بودم؟دنیای که تا چند روز دیگه پودر میشه و هوا میره... من باید زندگیم رو رو با مردی شریک میشدم که جز طعنه و نیشخند و مسخره کردنم چیزی در چنته نداشت. بهم رسید و از شونهَ م گرفت و به سمت خودش چرخوندم: _با توام،چرا هرچقدر دا...
بروزرسانی در : ۳۷۴ روز پیش
-
رمان افلاس - پارت 20
قبل از تشکر ازش،صدای مادر شروین به سالن نشست: _به به..میبینم که کنفرانس راه افتاده اینجا... و رو به همون سامانه کرد: _سامان...من تورو نشناختم نه؟؟یعنی این همه سال تو برای من آشکار نشدی؟؟ شماها چتون شده،ما یه خاستگاریه مسخره رفتیم و تموم شد،چرا باید این دختره گل فروش عروس ما بشه؟؟اصلا چطور میت...
بروزرسانی در : ۳۷۲ روز پیش